|
و هامون، دریا شد این روزها نوشتن درباره خسرو شکیبایی سادهترین کار دنیاست. مرگ همه چیز را ساده میکند. با مرگ تحسین به سادگی متجلی میشود و خداحافظی ممکنترین کار جهان. تشیع جنازه خسرو شکیبایی وداع یک نسل بود با تصویرگر پریشانیهایش. اگر آن آپارتمان خالي و آن ليوان نيمه خالي چاي سرد نبود. اگر آن وكيل صريح در آن صبح گاه پائيزي به سراغ حميد هامون مشوش، كه در آينه به خود بد و بي راه ميگفت، نميآمد. اگر آن عشق نود درصدي به مهشيد نبود. اگر آن اسلحهكشي ناكام و آن همه رويا و تنهائي و آن همه تلواسه كه به يكباره ميريخت جلوي چشم تماشاگراني كه از قهرمانيهاي آريا و قريبيان خسته شده بودند، نبود، شايد امروز نوشتن درباره خسرو شكيبائي به عنوان بازيگري از میان بازیگران سینمای ایران که به تازگی با او وداع گفتیم، چندان مناسبتي نداشت.
در حرفه بازيگري اگر بازيگري هميشه زير سايه يك نقش باقي بماند، خوشايند نيست، اما اگر بازيگري بازي در نقش هامون را به خاطر تبعاتش نپذيرد همان بهتر كه اين كار را كنار بگذارد. خسرو شکیبایی در64 سالگی و پس از بازی در بيش از 40 فیلم سینمایی به نشانه روشنفکری در سینمای ایران تبدیل شد که عشقهای سوزناک و اغتشاشات دردناک همیشه با آنها بود. در سال 1384 که سازندگان فیلم عروسک فرنگی (فرهاد صبا) برای انتخاب بازیگری که نقش مرد میانسال عاشق پیشهای را بازی کند از دختران جوان که برای ایفای نقش اول انتخاب شده بودند، پرسیدند کدام بازیگر مرد را برای بازی در مقابل خود انتخاب میکنید؟ همه دختران بیاندکی تردید نام خسرو شکیبایی را بر زبان آورده بودند. او تا پایان دوران بازیگریش برای عاشقی و آن هم عشقهای نامتجانس و نامتعادل انتخاب مناسبی به نظر میرسید. او آشفته بود و خسته و با حضورش تردید صحنه را فرا میگرفت. شکیبایی پیر شده بود. کافیست کلوزآپهای او را در آخرین فیلمش «حیران» ببینیم. چقدر گذر زمانه ما را با رویای حمید هامون تنها میگذارد. تنها میمانیم با خود و همان آپارتمان خالی و لیوان چای نیمه خالی سرد تا با او زمزمه کنیم : چرا آدمی در اوج تمنا نمیخواهد. نسلی با هامون پیر شد. با ستاره هامون: خسرو شکیبایی شماره ۴۰۰ ماه نامه فيلم این بار به سردبيري بهزاد رحيميان، به بهترين فيلمهاي ايراني و فرنگي 92 منتقد سینمایی پرداخته و در ادامه از آن ها خواسته بنویسند این روزها چگونه فیلم می بینند. فارغ از نتیجه این بازی، انتخاب های خودم را در این جا می گذارم. اگر فيلم ديدن براي يك نويسنده و خبرنگار سينمائي را بخشي از حرفهاش بدانيم، نوشتن درباره چگونگي فيلم ديدن در اين روزگار، باز كردن مشتي است كه تمام قدرتش در بسته بودن است. بدون شك تماشاي يك فيلم از مطلع شدن از آن متفاوت است. هرچه تعداد مسيرهائي كه ما را به يك فيلم ميرساند، بيشتر ميشود، فرايند تماشا، مخدوش و گريزگاه اطلاع يافتن از فيلمها گسترده ميشود. اينروزها بيشتر از محتويات فيلمها و روشهاي فيلمسازان مطلع ميشويم. آئين منسوخ تماشا كردن فيلم در حلقه تنگ بيحوصلگي مفرط و بيانگيزگي سيال يكسره همچون دشنامي است كه آن را برنميتابيم. زندگي ادامه دارد. فيلمها ميآيند. ميدانيم درباره چه هستند و چه كساني آنها را ساختهاند و فراموش ميكنيم كه آنچه بر ما ميگذرد، چيزي نيست جز بخشي از يك حرفه و شغل كه مانند همه چيزهاي ديگر، حاشيهاش بر متن سالهاست مستولي شده. سينماي ايران( بدون ترتيب): 1- مشق شب، خانهدوست كجاست، طعم گيلاس و باد ما را خواهد برد ( عباسكيارستمي) 2- غريبه و مه و كلاغ( بهرام بيضائي) 3- نقطه ضعف( محمدرضا اعلامي) 4- شبهاي روشن( فرزادموتمن)5- خط قرمز( مسعودكيميائي) 6- دايره( جعفرپناهي) 7- هامون و دختر دايي گمشده (داريوش مهرجوئي) 8- كاغذ بيخط( ناصر تقوائي) 9- حاجي واشنگتن و سوته دلان( عليحاتمي ) 10-يك اتفاق ساده و طبيعت بيجان ( سهراب شهيد ثالث) سينمايجهان( بدون ترتيب): 1- بربادرفته (ويکتورفلمينگ)2- آواز در باران (استنلی دونن) 3- مادام بواری (كلود شابرول)4- کازابلانکا (مايکلکورتيز)5- سهگانه پدرخوانده(فرانسيس فورد کوپولا) 6- آبی (كريستف کیسلوفسکی) 7- زيرزمين ( اميركاستاريكا)8- مالهلند درايو، مخمل آبي (ديويد لينچ)9- گاو خشمگین (مارتين اسکورسيزی)10- بهشت بر فراز برلین(ويموندرس)11- سکوت برهها( جاناتاندمي) 12- فهرست شيندلر(استيون اسپيلبرگ)13- سگ اندولسي ( لوئيس بونوئل)14- قهوه و سيگار ، گست داگ ( جيم جارموش)15- زندگي من مال من (ژان لوگ گدار) پائيز سلطان فصلهاست.
لحظه عبور و نقطه عزيمت از ميانه خويش به اعماق خود. پائيز را دريابيم. اين فرصت هماره در حال تهديد. به بهانه بازی لیلا حاتمی در فیلم بی پولی ليلا حاتمي، دو هفته پس از آغاز اكران پانزدهمين فيلم كارنامه بازيگريش، سي و هفتمين سالگرد تولدش را جشن خواهد گرفت. همزماني اين دو رويداد را ميتواند سرفصل تازهاي دركارنامه اين بازيگر تلقيكرد. سيزده سال پيش داريوش مهرجوئي بازي فيلم نقش ليلا را به او سپرد، حادثهايي كه حضورهاي مورديش در فيلمهاي پدر فقيد زمينه وقوعش را فراهم نكرده بود. نه سال پيش با فيلم آب و آتش او با يك پيچ تند هم تصورات ما از خودش در تكرار نقش دختران معصوم و بغض آلود را فروريخت. مريم شكوهي با آن پسرعموي سنگدلش تيشهاي بود به ريشه همه تصورات ما از ليلا حاتمي. او يك بازيگر كامل بود. ليلاي مهرجوئي و مريم فیلم آب و آتش فریدون جيراني برايش ارج و قرب و توجه آوردند. او توانست بار سنگيني كه اين دو فيلم بردوشش گذاشته بودند، با ديپلم افتخارفجر و تنديس خانه سينما به سلامت زمين بگذارد. اما تكرار فيلمهايي كه دوباره ليلا را به همان وادي معصوميت ذاتي و بغض ابدي ميكشاند، آرام آرام ما را به فراموشي آن پيچ تند فرامي خواند. او در اين سال ها طعم مادر شدن را چشيد و سنش هر سال با تكرار همان نقشها بالا مي رفت، تا ما هم چنان دل خوش آرامش چهرهايي باشيم كه يادآور صحنههاي باشكوه عاشقيت در فيلمهاي پدرش بود. اما پيچ تند دوباره در راه بود. بگذاريد قبل از رسيدن به اين پيچ تند كمي درباره ليلا حاتمي حرف بزنيم. در رشتهٔ ریاضی فیزیک در تهران دیپلم گرفت. در دانشگاه پلی تکنیک در رشتهٔ برق شروع به تحصیل کرد. پس از دو سال به لوزان سوئیس رفت تا ادبیات فرانسه بخواند. به علت بیماری پدرش در ۱۳۷۵ تحصیل را نیمه کاره رها کرد و به ایران بازگشت. اين همه تغيير مسير را جز پيچ تند چه مي توان ناميد. ميخواهم بازهم درباره ليلا حاتمي حرف بزنم. درباره اين كه او فيلمنامه شبافتتاح نوشته جان كاساواتيس را ترجمه كرده. فيلمنامه فيلمي درباره تنهائي. درباره دلشوره و تنهائي بازيگر روي صحنه. درباره انجام بازي در ميان جمع در اوج تمناي نياز به گوشه نشيني و عزلت. حالا سرجمع حرف هايم را مي خواهم اين طور ادامه بدهم. كه آن تحصيلات ناكام از برق به ادبيات فرانسه و از تهران به لوزان و اين ترجمه از اين فيلم خاص تكليف ما را با ليلا حاتمي روشن ميكند. او آرامش خود و فيلمهاي عاديش را به يك باره با يك پيچ تند بهم مي زند. چرا كه بازيگر است. او كه فرزند درام نويسي بزرگ و بازيگري خود ساخته محسوب ميشود، خوب بايد بداند كه چه وقت تكخال خود را از آستين بيرون بياورد. بيپولي تكخال ليلا حاتمي است. پيچ تندي كه به سلامت از آن عبور كرده . او در فيلمي كمدي، با انبوه بازيگران شناخته شده به تنهائي گليم خودش را به لطف انتخاب درست و هدايت حساب شده كارگردان از آب بيرون بكشد. او بازيگر است و در اين كار به پختگي رسيده. در بيپولي او با نهايت دقت و احساس يك دختر سادهلوح طبقه متوسط تهراني را به نمايش ميگذارد. بيپولي اثبات بدون بحث اين ادعاست كه ليلا حاتمي در اوج است. خدايا براي او يك پيچ تند ديگر مقدر كن. اين آرزوي ماست براي او در آستانه چهلسالگي. سایت هایی که به این مطلب لینک داده اند. http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-26-pid-1717.html سینمای ما http://www.shafaf.ir/fa/pages/index.php سایت شفاف http://fararu.com/vdchxmnx.23nimdftt2.html سایت فرارو http://www.rokhdad.org/index.php?news=5754 سایت رخداد به بهانه پخش اينترنتي فيلم قضيه شكلاول… شكل دوم ساخته عباس كيارستمي پخش اينترنتي فيلم کوتاه «قضيه شكلاول، شكل دوم» ساخته عباس كيارستمي در فضاي امروز جامعه ما، ارجاعي فرهنگي به يك مسئله امروزي است كه سيسال پيش هم مسئله روز بود. فيلم کوتاه «قضيه شكلاول، شكل دوم» ساخته عباس كيارستمي، سي سال پيش در فضاي جامعه ايراني پس از انقلاب به جستجوي پاسخ اين سئوال برميخيزد كه مرز وفاداري و يا خيانت كجاست؟ انسان وفادار در يك ساختار اجتماعي مدرن چه ويژگي دارد و آدمي در كجا محق است كه به آرمان و ايده دروني خود پشت كند. فيلم عباس كيارستمي با ساختار ساده وصريح به اين موضوع مي پردازد كه قضاوت ما درباره آدمهاي مقاوم و خودفروخته درارتباط به يك منشفكري و يا يك عقيده از كدام منظر مي تواند با واقعيت منطبق باشد. كيارستمي در سال ۱۳۵۸ اين سئوال را مطرح ميكند كه آيا زاويه ديد ما به موضع مهم است يا نسبت ما با موضوع. اين سئوال فلسفي كه در فضاي سياسي، مفاهيم سياسي و در فضاي فرهنگي مفاهيم اجتماعي پيدا ميكند، موضوع امروز جامعه ما هم هست. موضوعي كه با توجه به استقبال رسانهاي از فيلم كيارستمي انگار همچنان موضوعي تازه و امروزي است. فيلم از آنجا اهميت پيدا ميكند كه رفتار ساده چند دانشآموز در قبال كتمان يا افشاي نام همكلاس خود به مسئولان مدرسه، به شور گذاشته می شود. به فهرست كساني كه به اين شور دعوت شدهاند، دقت کنید. کمال خرازی (مدیر وقت عامل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان)، غلامحسین شکوهی ( وزیر وقت آموزش و پرورش)، نادر ابراهیمی ( نویسنده) ، غلامرضا امامی ( نویسنده )، احترام برومند ( گوینده رادیو) ، سید علی موسوی گرمارودی( شاعر)، مسعود کیمیایی (کارگردان )، عزت الله انتظامی ( بازیگر) ، محمود عنایت ( متفکر)، ابراهیم یزدی (وزیر وقت امور خارجه)، ایرج جهانشاهی (کارشناس تعلیم و تربیت و نویسنده)، صادق قطب زاده ( رییس وقت رادیو و تلویزیون)، نورالدین کیانوری (دبیر اول وقت حزب توده) ، آیت الله خلخالی (حاکم وقت شرع دادگاه انقلاب)، عبدالکریم لاهیجی حقوقدان) و دو رهبر مذهبی از اقليتهاي کلیمی و ارمنی. فيلم با اين مشورت سياسي و فرهنگي به روش رايج کيارستمي به دنبال نمايش شكافها و گوناگوني نظرات و ديدگاهها نسبت به موضوع است. اين كار مخاطب با هوش و با هويت است كه اين شور و مشورت را در ذهن با خود و ديگران ادامه دهد و نگاه انتقادي به گذشته را به امروز تداوم دهد و از ميان اين همه حرف و اين همه نظر موافق و مخالف، نسبت خود را با موضع پيداكند. وظيفه دشواري است. قبول. اما مگر به قول شاملو انسان دشواري وظيفه نيست؟
انسان بهسان هنرپیشهای که بدون تمرین به صحنه رود، همه چیز را برای نخستین بار، بیواسطه و آمادگی قبلی تجربه میکند. پس زندگانی چه ارزشی میتواند داشته باشد، هنگامی که نخستین تمرین برای زندگی خود زندگی است؟ بر این اساس، زندگی همواره بهسان طرحی اولیه میماند. اما «طرح» هم بیان دقیقی نیست، چرا که طرح همواره پیشدرآمد و آمادگی برای خلق تصویری است. حال آنکه طرح زندگانی ما، طرحی از هیچ و پیشدرآمدی بدون تصویر است. میلان کوندرا شرطعقل و راي مصلحت اين بود كه خبر برخورد پليس فرودگاه امارات با داريوش مهرجوئي توسط رسانههاي داخلي منتشر نميشد. اين نكته نه از بابت ترويج سانسور، بلكه به خاطر جلوگيري از گسترش فضاي پرسوتفاهي است كه با هر رفتار نسنجيدهايي تبديل به جرياني غيرقابل مهار ميشود. مديران رسانههايي كه به انتشار اين خبر و سپس تكذيب آن روي آوردند، بايد به ساز و كار دروازباني اخبار فرهنگي در رسانههاي خود به بازنگري بپردازند. همه ميدانيم كه در فرودگاههاي كشورهاي عربي با مسافران ايراني برخورد شايستهاي نميشود. در فرودگاههاي كشور سعودي و امارات، ماموران گمركي و حفاظتي هميشه باعث رنجش زائران و مسافران ايراني ميشوند. با علم به چنين بستري، خبري بر اساس شواهد يك شاهد عيني منتشر ميشود كه كارگردان به نام ايراني به خاطر حمل مواد مشكوك توسط ماموران فرودگاه بازداشت شده است. آيا منتشركنندگان اين خبر كه در مسند جريان دائم اخبار قرار دارند، اصلاعي از رفتار ناشايست ماموران عرب فرودگاه با ايرانيان نداشتند. فرض كه نداشتند، آيا نام يكي از نخبگان فرهنگ و هنر ايران آنها را به اين وسواس دچار نكرد كه به جاي انتشار سريع مشاهدات يك شاهد عيني، منبع خبر را از سطح يك شاهد عيني تا حد يك مقام رسمي بالا ببرند. شايد با وجود چنين وسواسي اين خبر هرگز منتشر نميشد. نكته اينجاست كه خبر مربوط به يك كارگردان ايراني است، هموطن نخبهايي كه توسط ماموران يك كشور خارجي مورد سوتفاهم قرارگرفته. در اين شرايط لحن خبر و نحوه تنظيم اگر منعكسكننده دلنگراني رسانه ايراني( و در نتيجه جامعه ايراني) نسبت به رويداد پيشآمده براي يك هموطن( هموطن نخبه) نباشد، آيا اطلاعرساني انجام شده، به ضرر هموطن گرفتار تمام نخواهد شد. فراموشنكنيم كه همين رسانهها كه خبر را منتشر كردند، هميشه در مقابل موفقيت جهاني هنرمندان ايراني با ديده شك نگاه كردهاند، حالا چه شده كه در چنين شرايطي، گوي سبقت را از رسانههاي خارجي ربوده و در انتشار چنين خبري سرعت را فداي دقت كردهاند. داريوشمهرجويي به ايران بازگشت. ماجراي قرصمسكن و ماموران نه چندان مودبعرب قابل پيشبيني بود. اما در اين ميان بهنظر ميرسد، چيزي بيصدا شكست. آنها كه اهل خبر و خبرنويسيهستند خوب ميدانند كه آن چيز چه بود. دلنازكي هنرمندان شايسته طبع لطيفشان است. ادب و حريمداري ما كجا رفته؟ چاپ شده در فرهیختگان داد از غم تنهایی درگذشت سيفاللهداد در زماني كه فضاي فرهنگي و سينمائي كشور در انتظار انتخاب وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي دولت دهم و به تبع آن معاون سينمائي وزير است، بهانهايي زنده براي نگاه مجدد به پديده مديريت فرهنگي در جمهوري اسلامي است. در چهارم شهريور 1376 سيدعطااللهمهاجراني، وزير وقت فرهنگ و ارشاد اسلامي، «داد» را به عنوان معاون سينمائي دولت اصلاحات معرفيكرد. «داد» در آن روز چهلوسه ساله بود. سابقهاش نشان ميداد كه مهاجراني تنها به حضور او در ساخت فيلم تبليغاتي سيدمحمد خاتمي اكتفا نكرده. او بيش از آن سه فيلم«زير باران»، «كانيمانگا» و «بازمانده» كارگردانيكرده بود، به عبارتي از درون سينماي ايران بود. داد همچنين سمتهايي چون سرپرست توليد راديو و تلويزيون مركز شيراز، عضويت شوراي بررسي فيلمنامه و بازبيني فيلم، عضويت شوراي فرهنگي بنياد سينمايي فارابي، مسئوليت واحد تهيه طرح بنياد سينمايي فارابي را در نهادهاي دولتي پشتسرگذاشته بود. از سوي ديگر «داد» با حضور قوي و مستمر در روند شكلگيري خانه سينما و حضور در هيات مديره خانه سينما با موانع و معضلات صنفي آشنا بود. از اينها گذشته سابقه مديريت دفتر سينمايي «سينا فيلم» نيز تجربه داد را براي شناخت كامل سينمايي ايران تكميل ميكرد. «داد» به ساختمان بهارستان رفت در حالي كه به خوبيميدانست داستاني كه او آغاز كرده داستان سرراستي نخواهد بود. «داد» كه در فيلمسازي هميشه داستانگويي خلاق و پروسواس شناخته شده بود، با همه وجود اعتقاد داشت كه وقتي براي هميشه از پلههاي اين ساختمان پائين بيايد، قهرمان نخواهد بود. او اهل داستان بود و اهالي داستان خوب ميدانند كه پايان خوش در بستر فرهنگ و هنر ايراني براي مديران پايان همهگيري نيست. سيفاللهداد، چهلوهفتماه معاون سينمائي بود. وقتي در مرداد 1380 اين سمت را به نفر بعدي تحويل ميداد، كارنامهاش روبروي همه بود. او پس از يك دوره پر فراز و نشيب مديريت بر سينماي ايران، خسته و بيحوصله به دفترش برميگشت. اما چيزي كه در اتاقهاي معاونت سينمائي از او به جا مانده بود، جرياني از تلاش براي ايجاد ساختاري قانوني و پويا براي سينماي كشور بود. «داد» با روشهاي جسورانه خود سعي داشت كه سينماي ضعيف و فقير ايران را صاحب ساختاري قدرتمند و ثروتمند كند. او سعي كرد كه در عرصه توليد ناف سينماي ايران را از وام و كمك دولتي ببرد، او تلاش كرد به بخش خصوصي اعتبار و قدرتي بدهد كه بتواند رويپاي خودش بايستد. او به پول پخش كردن اعتقادي نداشت، او به ايجاد ساختاري كه شغل و فرصت شغلي بيآفريند، اعتقاد داشت. او در مدت مديريت خود، مراحل طولاني اداري توليد و اكران را كوتاهكرد. «داد» تا ميتوانست مميزي را از دشت ولنگوباز سليقه به بزرگراه قانون بازگرداند. در هشت سالي كه «سيفاللهداد» از معاونت سينمايي خود را كنار كشيد تا امروز كه خبر درگذشتش در 54 سالگي منتشر شد، او نه فيلم ساخت و نه به خانه سينما برگشت، حضورش در همه عرصههاي فرهنگي كمرنگ شد. تدوين «فرزندصبح» و خبر ساخت اپيزود يك فيلم درباره تهران، زمينه بازگشت او به سينما تلقي ميشد، اما بيماري هولناك سرطان اجازه نداد كه «داد» دوباره به سينما برگردد. حال كه خبر درگذشت سيفاللهداد منتشر شده، به نظر ميرسد كه زمان مناسبي است براي طرح اين سئوال كه چرا در مسير فرهنگ ايراني در كنار باقي مسيرهاي اجتماعي مفري براي ثبت و گسترش تجربههاي مديريتي وجود ندارد. «سيفالله داد» درگذشت، بدون اين كه كسي بداند پشت ذهن كارگردان فيلم معناگراي «زير باران» چيست؟ بدون اين كه تجربه ساخت فيلم جنگياي چون «كانيمانگا» به ديگران منتقل شود. از تجربه ساخت فيلم «بازمانده» كه يكي از بهترين نمونههاي سينماي داستانگو در سينمايايران محسوب ميشود، چيزي به بيرون درز نكرد و از همه مهمتر امروز كه همه ميپرسند: معاون سينمائي بعدي كيست؟ منبعي در دست نيست كه براي اين ذهنهاي پرسشگر توضيح دهد كه چند سال پيش در تابستاني مانند همين تابستان در شهري مانند همين شهر و در روزگاري تازه مثل امروز، مردي به نام «سيفالله داد» داستان تازهاي را در مديريت فرهنگي در كشور آغاز كرد. تنها كاري كه ميتوان كرد فاتحهاي است كه بايد خواند. چاپ شده در فرهیختگان «... من فقط ميبينم كه اين جوانان تلخند، ترشند، سنگينند، سختند، عذاب كشيده هستند. من اين را به تصوير ميكشم. اينها به قول نيما هيچ جايي ندارند كه قباي ژنده خود را به آن آويزان كنند...» مسعود كيميايي اين جملات را چهار سال پيش در گفتوگويي با من و فريدون جيراني در روزنامه شرق گفت. وقتي از او خواستيم درباره تاثيرات شكست جنبش دانشجويي بر جوانان فعال در آن و نحوه نمايش اين اتفاق در فيلم «حكم» بگويد. مسعود كيميايي يكي از شاخصترين فيلمسازان ايراني از نخستين فيلم خود تا به امروز با همه افت وخيزهايي كه داشته سبك و نگاه خود را در فيلمها حفظ كرده است. او در بيشتر آثارش راوي آدمهايي است كه نميخواهند به ساز زمانه عوض شوند. به همين خاطر است كه درباره تازهترين اثرش به ايسنا گفته: «محاكمه در خيابان» را با حال و هواي فيلمهاي سياه و سفيدم ساختم؛ فيلمهاي دهه ٤٠ و ٥٠ ولي با رنگ جامعه معاصر. با اين فيلم به فضايي بازگشتهام كه آن را خوب ميشناسم و با آن اخت هستم... فرانسه/پاريس: پاريس به تسخير هرپاتر درآمده است. اين روش جادوگر نوجوان مخلوق خانم رولينگ است كه هر جا پا بگذارد همه مسحور خود كند. اكران «هری پاتر و شاهزاده نیمه اصیل»، ششمین فیلم از مجموعه تخیلی هری پاتر روز چهارشنبه 17 ژوئیه در بيش از 500 سينما در شهر پاريس آغاز شده است. طرفداران فرانسوي هري با صفهاي بلند خود در برابر سينماها همچنان خود را دلبسته اين پديده ادبي- سينمائي نشان ميدهند. هرجا پاريس كه پاميگذاري هريپاتر به تو زل زده است. پوسترهاي فراوان كه به در و ديوار و متروهاي پاريس نصب شده، تيزرهاي متعدد كه از شبكههاي مختلف تلويزيونهاي خصوصي و دولتي پخش ميشود ومصاحبههایی اختصاصي با بازیگران فیلم و همچنین شخصیت های هنری برجسته در نشريات روزانه و هفتگي و ماهانه سينمائي و عمومي نشان از عطش عمومي براي مواجه با هري پاتر ششم است. طرفداران جديتر هريپاتر ساعتها در صف سينماهاي متعدد پخش كننده فيلم ايستاده بودند تا اولین نفری باشند که داستان تازه پسرک هری را تماشا كنند. آنها با اين كه با مطالعه رمان تازه هري پاتر به خوبي ميدانستند قرار است چه چيزي تماشا كنند، اما براي انها مواجهه با فنون جادوگري روي پرده عرض سينما طعم ديگري دارد. تحليلگران سينمايي فرانسه از ششمین فیلم از مجموعه تخیلی هری پاتر به عنوان يكي از پديدهها و رويدادهاي مهم هنري صنعت سرگرمي اسم ميبرند و بر اين باور هستند كه اگر قسمت جديد هريپاتر بتواند لقب پرفروشترين فيلم فصل تابستان سينماي فرانسه را به خود اختصاص دهد نشان از آن خواهد داشت که داستانهای «جی کی رولینگ» توانسته دل سينماروهاي روشنفكر و متفاوت فرانسوي را هم به دست آورد. تماشاگران سينما بايد منتظر اكران عمومي دو قسمت از مجموعه فيلم «هريپاتر» باشند. هفتمين قسمت كتاب هريپاتر، به دليل طولاني بودن تبديل به فيلمي دو قسمته شده است. اين فيلمها سپتامبر 2010 و ژولاي 2011 به روي پرده سينماها ميروند. چاپ شده در روزنامه فرهیختگان آرامش در حضور جي هشت لوچيانانو/ ايتاليا: در حالي كه ايتاليا در تب برگزاري كنفرانس هشت كشور صنعتي )جي هشت( رو زهاي شلوغ و پر سر و صدايي را تجربه ميكرد، گروه توليد آخرين ساخته عبا س كيارستمي در شهر لوچييانو واقع در ايالت توسكاني در مركز ايتاليا با طمانينه در حال ثبت داستان كم اتفاق آشنايي و رابطه يك مرد نويسنده و زني گالري دار هستند. در اين شهر ساكت خبري از توريستهاي فضول و دانشجويان معترض به سياستهاي كشورهاي توسعه يافته نيست. همه چيز با ريتمي كند پيش ميرود. فيلمبرداري تا دو هفته ديگر ادامه خواهد داشت اما كسي عجلهاي ندارد. انگار از رم و ديگر شهرهايي ايتاليا كه با سرعت سينماي اسپيلبرگ و لوكاس به پيش ميتازد، در لوچييانو به دنيايي با منطق آثار تاركوفسكي و برسون پرتاب شده ايم. در خانه اي كه هم نشانه اي معماري روز در آن هويدا است و هم معماري پرنقش و نگار قرن هجدهمي كشف ميشود، در سايه روشن يك روز تابستاني كيارستمي در حال جدل با ژوليت بينوش و ويليام شيمل است تا آنها را به جنس ديگري از راه رفتن، حرف زدن و زندگي كردن عادت بدهد. يك فيلم عاشقانه بدون بروز عواطف و يك رابطه عميق با استفاده از دم دستترين ابزار. كيارستمي در مفاهيم از سينماي خودش عدول نكرده، حتي در روشها. براي او ساخت يك پروژه چهار ميليون يورويي با مشاركت مارين كارميتز، شبكه 3 فرانس، كانال پلوس و آنجلو باباگالوي فرقي با توليد يك فيلم براي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان با بازيگران غيرحرفه اي ندارد، حتي اگر همه عوامل فني اروپايي باشند و برخي صحنهها را با دو دوربين فيلمبرداري شود و شبها با كمك پسر و تدوينگرش، بهمن كيارستمي همه برداشتهاي روزانه تدوين و بازبيني شوند. كيارستمي شفاف نميگويد كه فيلمش درباره چيست. او از قابل پيشبيني بودن گريزان است. به همين دليل تنها درباره يك چيز به من اطمينان ميدهد. فيلم 104 دقيقه است. كار با بازيگران مهمترين كار كيارستمي در صحنه است. كاري كه بهترين توصيف آن كنترل است. باقي عوامل پذيرفتهاند كه بايد تماشاگر با حوصله اين پشت صحنه شهودي باشند. فيلمنامهاي در صحنه هست اما انگار فقط براي ارائه به آدمهاي بيكار نوشته شده، فيلم با منطق صحنهها جلو ميرود و با اعتماد كامل به درك آني از حوادث. فيلمسازي كيارستمي بيشتر از هر چيزي به نوشتن رمان شباهت دارد. شخصيت نويسنده كه بازيگر انگليسي نقش آن را بازي ميكند، كتابي درباره اشياي اصل و كپي نوشته. هسته معنايي فيلم نيز همين است. تلاش براي توضيح اين معنا كه مرز واقعيت و دروغ چيست؟ عباس كيارستمي در سكوت همان كاري را ميكند كه دانشجويان معترض در مقابل كاخ برگزاري كنفرانس جي هشت انجام ميدهند. كار هنرمند همين است: تكيه بر فرديت و حركت به عمق وگرنه در اين دنياي بزرگ همه انسانها به دنبال يك چيزند. تفاوت در را ههاست. درباره اين فيلم و چيزهايي كه از پشت صحنه آن ديديم، باز هم خواهيم نوشت. چاپ شده در روزنامه فرهیختگان در فيلم «آژانس شيشهای» ساخته ابراهيم حاتمي كيا، همسر عباس به در آژانس ميآيد. او كه از وضعيت عباس و حاجكاظم نگران است شروع ميكند به گلايه. عباس به همسرش دلداري ميدهد كه حاجكاظم از روي خيرخواهي اين كار را كرده است. همسر عباس با اشاره به نيروهاي پليس كه آژانس را محاصره كردهاند گريه كنان ميگويد:اونها هم كه همينو ميگين. پس كيراست ميگه عباس... درست زمانی که فکر می کردم همه چیزو باختیم دیدم بازم می تونیم ببازیم
ماجمعی از سینما گران ایران، نگرانی و اندوه عمیق خود را از اعمال زور و فشار علیه مردمی که چیزی جز احترام به رای خود نمی خواهند، اعلام می کنیم.چرا باید اقتدار نظامی راجای اقتدار منطق نشاند، آن هم در برابر مردمی که بخش عمده آنها نسلی است که همین جا و در همین سه دهه به دنیا آمده اند و اندیشه هایشان نتیجه منطقی مشاهده ها و تجربه های رویدادهای همین سی سال است و هیچ تهمتی به آنها نمی چسبد. آیا به راستی اسلحه کشیدن روی دست های خالی، اقتدار نظامی است؟ آیا مردم تا لحظه ای که رای می دادند شریف و قهرمان وحماسه آفرین بودند و به محض اینکه در نتیجه رسمی اعلام شده شک کردند ، آشوبگر و اوباش و بیگانه پرست و خاشاک اند و سزاوار توهین و یورش و خونریزی و قتل؟ ما دوستداران مردم و سرزمین خودکه به هیچ جا وابسته نیستیم، با اعلام نگرانی از تکرار تجربه های تاریخی و تلخ جنگ های محله ای و خانگی، که قرن ها برای این سرزمین جز مرگ و ویرانی حاصلی نداشت، مصرانه می خواهیم که به احترام حقیقت، با اعلام نتایج واقعی انتخابات به این نمایش قدرت پایان داده شود و هشدار می دهیم که محض قدرت نمایی، مردم را به جان هم نیندازید و تیره بختی کسانی که در همین کشورهای همسایه ی ما قربانی جنگ های داخلی و خانگی اند را به این سرزمین نکشانید که مسلما کسی جز دشمن از آن بهره نمی برد." عباس کیارستمی، بهرام بیضایی، ناصر تقوایی، پرویز کیمیاوی، محسن مخملباف ، جعفر پناهی، بهمن قبادی ، رخشان بنی اعتماد، کامبوزیا پرتوی ، کیومرث پور احمد، اصغر فرهادی، واروژکریم مسیحی ، مانی حقیقی،، کیانوش عیاری، عزت الله انتظامی، بابک احمدی،، نیکی کریمی، فاطمه معتمدآریا، علی نصیریان، حسن پورشیرازی ، حسین جعفریان ، سیف الله داد، شادمهر راستین، محمد رسول اف ، علیرضا رئیسیان، خسروسینایی، مژده شمسایی، فرشته صدرعرفایی، ترانه علیدوستی، حسن فتحی، ایرج کریمی، نظام الدین کیایی، حمید فرخ نژاد ، جهانبخش نورایی، شهرام اسدی، مهناز افضلی، محسن امیر یوسفی، بيناموساني كه كلمه را تا ته بنبست بيحرمتي ميداونند و گويندگان حرفهايي كه دره حنجره را با دروغ ميدرانند، نااميد مردماني هستند كه برايشان معادي ميسر نيست. صاحب ترانههاي كوچك غربت چه كرد؟ وقتي شيرآهن كوه مرد از گزنده گاو گند چاله دهانان چارهاي جز كوچ نداشت. براي ما برگهاي درختان چند ساله چارهاي جز بستن پنجرهها باقي نميماند. ای کاش قضاوتی در کار بود... هنرمنداني كه دور از فضاي رسمي و حرفهايي كارشان، دست به نوشتن ميزنند، قصد ارتباط درونيتر با مخاطبان را دارند. ارتباطي كه موضوعاش آوازهخوان است نه آواز. بازيگر است نه بازيگري. نقاش است نه نقاشي. نويسندهاست نه نويسندگي. هنرمندان اگر در ديوار فيسبوكشان همان تصويري را امتداد دهند كه از آنها سراغ داريم، آدرس را غلط آمدهاند. اينجا، جاي بيان دغدغههاي حرفهايي نيست. اصلا فيسبوك مال دنياي حرفهاي نيست. سايت و مجله و روزنامه و تلويزيون جاي حرفهاست. جاي انتشار تصوير رسمي تصويري كه بر مبناي حرفه بايد آن را مطابق نيازها و سفارشها درست كرد و تحويل مخاطب داد. در فيسبوك مخاطب ميخواهد از درون و ناپيداي هنرمند بخواند. از روحي كه برايش نقش بازي ميكند، نقاشي ميكند و آواز ميخواند. او به اين فيسبوك سر ميزند، تا بداند پشت آن چهره هميشه ديده شده چه چهره ناپيدايي زندهاست و نفسميكشد. فيسبوك رسانه فرديت است. فرديتي كه مرز درون آدمها را بيان ميكند. جائي كه تفاوتهايی بيان ميشود. جائي كه در لابهلاي سطرهاي ساده يك نوشته كوتاه، يا يك اظهارنظر غيررسمي، يا بيان يك دلتنگي كوچك و يا بروز خودماني يك دلخوري مخاطب ميتواند درك كند كه نويسنده فيسبوك كيست؟ فيسبوك بيان چيستي نويسندهاست، در حالي كه رسانههايي چون تلويزيون و مطبوعات بيشتر درباره كيستي آدمها حرف ميزنند. اما محتوا و فرم فيسبوكهايي كه هنرمندان ايراني در فضاي وب ايراني ساختهاند و از دريچه كوچك آن با مخاطبان خود حرف ميزنند، چندان به اين دغدغه پاسخ نميدهد. شايد تعارفات و حاشيههاي موجود در جامعه ما هرگز نگذارد كه ارتباط هنرمندان با مخاطبان راهي به درون پيدا كند، اما هرچه هست روي همين زمين بايد ايستاد و نگاه كرد. از پشت اين پنجره كه اسمش فيسبوك است و يك سويش هنرمندان ايراني ايستاده و يك سويش مخاطب ايراني. چاپ شده در روزنامه فرهیختگان
خامی و سادگی است، قبول این حرف و نظر که احوال سینمای ایران در پرتو نتایج انتخاباتی که در راه است، دچار تغییرات عمیق و بنیادی شود. این سخن نه از روی نومیدی و نه به دلیل حساب و کتابهای درون گروهی و نه بیبرنامگی نامزدهای مطرح کنونی نسبت به سینما بیان میشود. آنچه ما را به درون این رویکرد پرتاب میکند، شرایط فعلی سینمای کشورمان است. شرایطی که به شکل شفافی درون و انگیزه دستاندرکاران صنعت فیلمسازی ایرانی را عریان میکند. کافیاست به زخمناسور و دردکهنه مشاجره تهیهکنندگان که در هفتههای اخیر به اوج خود رسیده، نگاهکنیم. از میان مبارزطلبیها و رفتارها و کنشها و منشها موجود در این رویارویی چیزی که بیش از هر چیزی هویداست، تمامیتطلبی بیاندازه و تحقیر طرف روبهروست. در پشت نامههایسرگشاده و اظهارات صریح و بیانیههای پیدرپی تهیهکنندگان سینمای ایران که بزرگان و عوامل تأثیرگذار سینمای ایران محسوب میشوند، چهرهای خود را مینماید که با تغییر دولت که سهل است با تفاوت روز و شب هم تکان نخواهد خورد. چهره واقعی شغل تهیهکنندگی در سینمای ایران این روزها از پس مناقشات جاهطلبانه و یارکشیهای کودکانه و رجزخوانیها عوامفریبانه پیداست. مهمترین ویژگی این چهره فاصلهاش به ابعاد فرسنگها از فرهنگ است. تهیهکنندگان سینمای ایران چه در جناح اتحادیه و چه در جناح کانون در این رودررویی به همه اهالی سینمای ایران ثابت کردند که هرچه هستند، از درون با فرهنگ میانهای ندارند. ثروتمند و قدرتمند و یا هرچیز دیگری هستند باشند، اما فرهنگی و فرهنگمدار نیستند. آدم اهل فرهنگ اصولی دارد. منشأ و منشی دارد. به سرانجام و نهایتی پایبند است. حد و حریمی میشناسد. هدف، وسیله را برایش توجیه نمیکند و در نهایت مرامش مرام سازگار با فرهنگ است. تهیهکنندهای که برای منکوب کردن رقبا تیتر میخرد و تهیهکنندهای که برای نابود کردن حریف شبنامه توزیع میکند، تهیهکنندهای که با هدف ساکت کردن رقبا شرخر و سیاهیلشگر استخدام میکند و تهیهکنندهای که کاری جز نوشتن بیانیه ندارد، با همه کارهای بینام و با نام خود نشان میدهد که ارتباط و تناسبی با فرهنگ ندارد. وقتی تهیهکنندگان سینمای ایران به عنوان نمادهای ثروت و صنعت در سینمای ایران تا این حد با فرهنگ غریبهاند، تغییر دولت چه تأثیری میتواند داشته باشد؟ دولت بعدی باید با این قوم چه رفتاری داشته باشد؟ پروانه کسب همه را باطل کند؟ همه را تأدیب کند؟ نیروهای تازه به سینما بیاورد؟ وقتی مشکل سینمای ایران فاصله گرفتن آدمهای مهم و تأثیرگذارش از فرهنگ است، آیا با تغییر دولت میتوان ذات و درون آدمها را به فرهنگ نزدیک کرد. سینمای ایران از درون آدمهایش نیاز به نوسازی دارد و تا وقتی آدمهای این سینما با منش روزمرگی و با روش سنگربندی بغض و کینه خود را منتشر میکنند، حاصل کار چیزی نیست جز همین اکران و همین تولید و همین چیزی که اسمش را گذاشتهایم: مشکلات سینمای ایران. دیدار حمید اعتباریان و بهرام بیضایی همزمان با اکران فیلم «وقتی همه خوابیم»، کنایه روشنی به سطح روابط در میان اهالی سینمای ایران در کلیه سطوح است. این دیدار که دو طرف درآن به هم لبخند زده و درباره همکاریهای آینده حرف زدند، بدون شک هیچ تناسبی با دنیای سراسر نفرت و تصنع آخرین فیلم بهرام بیضایی ندارد. در این دیدار دوستانه نه آقایان «براتی» و «سوهانی»، شیرینی به دست و لبخند به لب وارد شده و لطافت دیدار را گرفتهاند و نه قاشقهای نشستهای مانند «برادران ذاکری» اسکناسشمار پریدهاند وسط. حتماً در این دیدار «نیرم نیستانی» از بازی «پرند پایا» حرفی نزده و نگفته که بدون بازی ماهرانه او، مخاطبان نقش «چکامه چمانی» را درک نخواهد کرد. شکی نیست که در این دیدار صمیمانه «اشتهاریان» اشارهای به «شایان شبرخ» و «خاطره مقبول» نکرده. همه چیز در نهایت دوستی بوده. ناشران این خبر میخواهند چه واکنشی بگیرند. همه چیز فیلم بوده و ربطی به دنیای واقعیت ندارد. یعنی همه آنقدر بچهایم. از یکسو در فیلم بیضایی به شکل همهجانبهای همه ارجاعها (از شکل و شمایل شخصیت تا پررنگکردن شایعات سینمایی) مستقیماً شخص اعتباریان را نشانه میرود. از سوی دیگر هنگام نمایش فیلم در جشنواره، پالسهایی در میان برخی از مطالب منتشر میشد که مفهوم آن این بود که: استاد فرزانه، این داستانی که روایت میکنی تخیل محض است. «اعتباریان» در برابر نسخه «اشتهاریان» خود را به ندانستن و ندیدن و بیاهمیتی زد و «بهرام بیضایی» هم به روش جا افتادهاش خیلی خونسرد زیر همه چیز زد تا در برابر اتفاقی که خودش نیفتاده بود و همه میدانستند که از کجا سرچشمه میگیرد، کسی به چیزی متهم نشود. ماجرای «همشهری کین» و «ویلیام راندلف هرست» و «ارسونولز» هم در غوغای صددرصد ایرانی از آن حرفها بود. نه بیاعتنایی اعتباریان و نه تکذیب بیضایی از میزان نفرت و خشونتی که در فیلم موجود است، نمیکاست. داستان وقتی کاملاً تعارف میشد که بدانیم حمید اعتباریان از سهامداران مؤسسه فیلمیران است و از فروش فیلم بیضایی سهم میبرد. حمله همه جانبه بیضایی به جریانی که فرهنگ را پای منافع شخصی قربانی میکند و به هیچ کسی از «مانی اورنگ» تا «نجات شکوندی»، رحم نمیکند، در دنیایی که فیلم در آن زنده است، نوش جان و گوارای وجود آنهایی باشد که دوستدار چنین تسویه حسابهایی هستند و دلشان برای فیلمی که پشت هر تکهاش جهانی از معنا خفته، تنگ شده است. داستان فرهنگ در این مملکت پیچیدهتر از دوستی و دشمنی استاد فرزانه و تهیه کنندگان تواناست. داستان در چند خیابان بالاتر ازسینمای خلوت نمایشدهنده فیلم بیضایی، در ازدحام غیرقابل هضمی اتفاق میافتد که مردم در حال انتخابند. آنها نه «نیستانی»را انتخاب میکنند و نه «اشتهاریان»را. آنها نجاتهای شکوندی و ترنجهای چاووشی هستند. آنها همه خوبند. خوبتر از آن که دلشان با این دعواها و آشتیها دچار آشوب شود. وقتی يشترين هزينهيي كه خانوارهاي ايراني ميپردازند، هزينه تامين مسكن است، پس هزينههاي بالايي كه دفاتر سينمايي براي تامين لوكيشنها ميپردازند، نبايد تعجب زيادي برانگيزد. از آنجا كه برخورد طبقاتي (فقير و غني) يكي از مضامين هميشگي سينماي فارسي است، بهطور طبيعي در هر فيلم ايراني بخشي از داستان در يك خانه اشرافي و بخش ديگري از داستان در يك خانه قديمي ميگذرد. در خانه اشرافي باغ و استخر و ايوان و مبلمان و كاناپه و السيدي و پلهمارپيچ و ظروف چيني و پيشخدمت خدوم مورد نياز است و در خانه قديمي باغچه و حوض و پشتي و مخده و راديو و زيرزمين و آفتابه و همسايه فضول. اينها همه لوازم داستانگويي در سينماي فارسي است و سالها است كه مخاطبان فارسيزبان از تماشاي خانههاي بزرگ غرق در رويا و در خانههاي كوچك همدم صفا شدهاند. در خانههاي اشرافي مرغ بريان و پلو و استيك و كارد و چنگال و ميز و صندلي و در خانههاي سنتي دمپختك و اشكنه و آبگوشت و گوشتكوب و نيمرو و پياز در سفره پهن شده روي زمين سرو ميشود. در خانه اغنيا حرف حرف پول و ثروت و سنگدلي و فرصتطلبي و خدعه و نيرنگ و پيچيدگي و امراض لاعلاج است و در خانه فقرا حرف حرف صفا و صميميت و بيريايي و پاكي و همدلي و درددلهاي دوستانه. در خانههاي شمال شهر همه چيز هست جز دلخوشي و در خانه پايينشهر هيچچيز نيست دلخوشي. *خانه به جای کافه و کاباره دنياي سياه و سفيد فيلمهاي فارسي چنين مرزبنديهاي همهجانبهيي ميطلبيد. اين سنت در سينماي فارسي رنگي شده، بعد از انقلاب رنگ و بوي ديگري گرفت. نمايش برق و رنگ و جلاي خانههاي ويلايي جاي خيلي از بهانههاي فيلمفارسي براي نظربازي را گرفت. به جاي كافه و صحنه كاباره و حركات موزون كه ديگر جايي براي عرضاندام نداشت؛ همه وظايف قند كردن آب دل مخاطب كه در فيلمها دنبال همه چيزهاي نداشتهاش ميگشت خانههاي پرزرق و برق جايش را گرفت. بدون شك مخاطبان سينماي فارسي در طول اين سالها بسيار منطقيتر از سالهاي دهههاي سي و چهل به دنيا و پيرامون خود نگاه ميكند. سازندگان ملودرامهاي خندهدار و گريهدار سينماي ايران هم به همين ميزان دريافتهاند كه براي جذب مخاطبان پرشمار بايد انگشت بر حسرتهاي دروني متفاوتي در مخاطب گذاشت. وقتي در طول ساليان اخير قيمت مسكن به شكل سرسامآوري از درآمد خانوادههاي ايراني فاصله گرفته و داشتن يك مسكن مناسب نيازمند گرفتن وام و پيدا كردن ضامن و پرداخت اقساط، نمايش خانههاي ويلايي در فيلمهاي ايراني براي مخاطب بيمسكن وصفالعيش، نصفالعيش است. *مدیران تولید دست به کار میشوند در جريان توليد فيلمهاي ايراني وقتي فيلمنامه از آب و گل درآمد و به ارشاد رفت و مهر تصويب خورد، مديران توليد دست به كار ميشوند تا در كنار چانه زدن با بازيگران درباره دستمزد به همراه كارگردان و طراح صحنه و لباس راهي شهرك غرب و فرمانيه و قيطريه و الهيه و نياوران در شمال تهران و شهرك دريا و رامسر و چالوس و كلاردشت و نارنجستان در شمال ايران ميشوند تا يكي از خانهها و ويلاهاي مناسب را براي فيلمبرداري بخشي از سكانسهاس اصلي فيلم انتخاب كنند. برخی نیز بعد از بحران اقتصادی که کریبانگیر اکثر کشورهای همسایه شده به این کشورها سفر می کنند تا علاوه بر این که از لحاظ ظاهری و آب و هوا پلان های چشمگیرتری بگیرند، هزینه کمتری هم برایشان آب بخورد. طي چند سال اخير فقط 6 فيلم و سريال در دبی ساخته شده، بخش عمده سریال فریدون جیرانی در ترکیه ساخته شد و تازه ترین فیلم علی معلم با نام «آل» به کارگردانی بهرام بهرامیان در ارمنستان در حال فیلمبرداری است. آثاري كه مشخص نیست آیا به اقتضاي فيلمنامه و کارکرد دراماتیک قصه در خارج از كشور مراحل توليد خود را سپري کرده و ميكند و يا اينكه به دليل شرايط توليد، اين شهر به عنوان لوكيشن شهر خارجي انتخاب شده است. *هزینه های لوکیشن چگونه محاسبه می شوند اجارهبهاي خانههاي درندشت در سينماي ايران شبانه محاسبه ميشود. مديران توليد بهعنوان مهمترين عامل در پايين آوردن هزينههاي توليد يك فيلم در اين زمان از پيش توليد هنر و مهارت خود را در ارائه خانههاي مناسب به گروه از يك طرف و چانهزني در پايين آوردن اجارهبها معلوم ميكنند. در سينماي ايران خانههاي اعياني در حال حاضر به دو دسته تقسيم ميشوند؛ اشرافي و مدرن. خانههاي اشرافي خانه افراد متمول و پولداري است كه در آن استخر و حياط حرف اول را ميزند، همانطور كه پوشيدن ربدوشامبر و كشيدن پيپ براي افراد متمول از لوازم اصلي صحنه است. خانههاي مدرن خانه زوجهاي جوان متعلق به طبقه فرادست است كه در آن مبلمان آخرين مدل و شومينه و تابلوي نقاشي و آسانسور حرف اول را ميزند، همانطور كه پوشيدن لباس جين و كفش اسپورت براي افراد مدرن از لوازم اصلي صحنه است. براي تامين خانههاي اعياني هزينه رايج اجارهبها به شكل ميانگين در حال حاضر بين شبي يك تا سه ميليون است. البته هستند مديران توليد زبدهيي كه ويلاي سه ميليوني را با شبي هشتصدهزار تومان اجاره ميكنند و هستند مديران توليد تازهكاري كه آپارتماني كه باقي مديران توليد با شبي سيصد هزار تومان اجاره ميكنند با شبي يك ميليون تومان اجاره در اختيار گروه قرار بدهند. گروه توليد فيلم مجموعهيي از نيروهاي فني و هنري است كه هر كدام داراي فرهنگ و منشهاي گوناگوني هستند. اين گروه ناهمگون وقتي براي فيلمبرداري لوكيشن خانههاي اشرافي به سمت مناطق شمالي حركت و با سينهموبيل اطراق ميكنند اتفاقاتي را به وجود ميآورند كه از جنس همان اتفاقاتي كه در فيلمهاي با مضمون برخورد طبقاتي فراوان اتفاق ميافتد. *نقش مسکن در نمایش فقر و دارایی سينماي ايران در نمايش تمول و فقر تاكنون چارهيي جز نمايش پررنگ و اغراقآميز مسكن نداشته است. البته از كوزه همان برون تراود، که در اوست. در فرهنگ عمومي ما اجارهنشيني يعني جلوه نداري و صاحبخانه بودن يعني جلوه دارايي و چه دارايي بهتر و تميزتر و پرسودتر از ملك. سري به مشاوران فراوان املاك در تهران بزنيد تا صريح دريابيد كه كارگردانان روياپرداز فارسي اتفاقاً درباره مسكن از ويتوريو دسيكا و چزاره زاوانتيني هم رئاليستترند. نوروز ما ایرانیان سنت امید است و رویا. سنت پیشواز و محیا. صحنه ای است به اندازه همه تاریخی که تمام این سال ها با امید آغاز شده و بعد در لولای فصل و ماه خرد خرد فرسوده شده و از دست رفته. اما همین که زمستان بساطش را جمع می کند که برود انگار هوای ولرم آخر اسفند دوباره ما را هوایی می کند. حال ما در تحول کهنگی سالی که می رود به تازگی سالی که می آید، رویایی است همیشگی، که ذوق ما بر پرده حافظه نقش می زند. دستمایه این رویا امید و محتوای این نقش تغییر است. تفاوتی به پهنای همه بدی ها و تغییری به عمق همه زشتی ها. پی نوشت: به دعوت موسسه نسل آفتاب قرار بود الان در مکه باشم. اما ۱۲ ساعت مانده به پرواز از این سفر انصراف دادم. شاید اگر صلاح بود بعدها در این باره بنویسم. سال نو مبارک شماره نوروزی مشق آفتاب منتشر شد. این شماره پردردسر، پرورق، پرعکس، پرمطلب، پرکیفیت، مطالبی از هر بخش را بدون ترتیب اولویت از مجموعه 160 صفحهای مشقآفتاب پیشنهاد میکنم. * بخش سیاست و جامعه 1- یادداشتهای آخر سال: تغییر تقدیر ماست: مینا اکبری: ... در سالي كه یک گالري به خاطر عكسهاي يك عكاس پلمپ شد، رونق در هنرهاي تجسمي همه شگفزده كرد. در سالي كه نام بردن از يك بازيگر قديمي يك برنامه زنده تلويزوني را به چالش كشيد، سريالسازي در تلويزيون گامي به جلو برداشت. در سالي كه سفر گلشيفته فراهاني به آمريكا مغضوب شدنش را به دنبال داشت، بلوغ بازيگري در سينماي ايران در چند فيلم رقم خورد. در سالي كه تهيمنه ميلاني فيلم معناگرا ساخت، بهرام بيضائي بالاخره فيلم در فيلمي از خود به ما نشان داد. در سالي كه يك رمان ايراني به چاپ بيستم نزديك شد، مجلهاي به خاطر چاپ برخي از قسمتهاي همان رمان توقيف شد. در سالي كه موسيقي زير زميني ممنوع بود، تعداد كنسرتها افزايش خوبي داشت. در سالي كه شمايل هيچ سازي روي آنتن شبكههاي تلويزوني نرفت، محسن چاووشي مجوز گرفت و محسن نامجو از ايران رفت. در سالي كه هفتهنامهاي رنگي در ابعاد گستردهاي توان روزنامهنگاران ايراني را به نمايش گذاشت، پخش برنامههاي تلويزوني بيبي سي فارسي هم آغاز شد. در سالی... 2- بهاریههایی از: محمدعلی ابطحی، اسدالله بادامچیان، حمیدرضا ترقی، حسین مرعشی، فاطمه راکعی، زهرا اشراقی، مسعود کیمیایی، مهتاب کرامتی، رضاکیانیان، علیرضا عصار، لیلا ابراهیمی، افشین قطبی و حسین رضازاده 3- همه رقیبان احمدینژاد: میثم قاسمی: ... در گرماگرم مبارزات انتخاباتي دور نهم رياست جمهوري، طرفداران اكبر هاشميرفسنجاني كه روزنامههاي بسياري را به اجاره خود درآورده بودند، اصليترين رقيب را محمدباقر قاليباف ميديدند. همان روزها، مصطفي معين رقيب اول خود را تحريميها معرفي كرد. مهدي كروبي با شعار پنجاه هزار تومانش يكهتازي ميكرد و محمدباقر قاليباف دلخوش به حمايتهاي نانوشته، خود را در لباس رياست جمهوري ميديد. محسن مهرعليزاده در فكر جذب آراي آذربايجانيها بود. محسن رضايي پيش از انصراف غيرمنتظرهاش، به همرزمان دوران دفاع مقدس ميانديشيد و علي لاريجاني غافل از كارنامه دوران رياستش بر صدا وسيما، گمان ميكرد شعار «هواي تازه» كار خواهد افتاد. نشريات خرد و بزرگ، پرتيراژ كم خواننده، هركدام به راهي رفتند و با ستادي قرارداد امضا كردند. معروفترين روزنامه اصلاحطلب آن روزها كه بعدها به تيغ توقيف گرفتار آمد، تيتر يكاش را به كروبي فروخت، آگهي قالیباف را در صفحه اول چاپ كرد، تحريريهاش براي هاشمي تبليغات كرد و به معين راي داد تا از دل همه اين تشدتها و اختلافات، نامي بيرون آيد كه همگان كمترين شانس را به او ميدادند. محمود احمدينژاد... 4- دو گفتوگوی مفصل امید ایرانمهر با محمد نبی حبیبی دبیر کل حزب موتلفه و مصطفی تاجزاته درباره اصولگرایان و اصلاحطلبان و انتخابات 88 حبیبی: برخی دوم خردادیها منافقانه رفتار میکنند... تاجزاده: خاتمی نه قهرمان است نه تدارکاتچی... * بخش ادب و هنر 1- گفتوگوبا مهران مدیری کارگردان و بازیگری که از مصاحبه گریزان است به همراه گزارش پیشت صحنه و یادداشت خواندنی امید روحانی هلیا قاضیمیرسعید: میگوید به هزار و یک دلیل مصاحبه نمیکند اما حتی یکی از آن دلایل را هم توضیح نمیدهد. این را با آرامش خاصی که در چهره و صدایش وجود دارد، میگوید. مصاحبه با کسی که چندان علاقهای به این کار ندارد، چندان ساده نیست و این زمانی بیشتر برایت روشن میشود که سوالات را خیلی کوتاه و بی حوصله پاسخ میدهد و بلافاصله میپرسد:« تمام شد؟ » اما همين كه سئوال به سئوال و جواب به جواب، جلو آمديم، بازي اعتماد گرم شد. صمیمیتر شديم. پاسخ ها مفصلتر شد و گفتوگو جان گرفت. گفتوگو اولين راه رسيدن به جايي است كه راه حل ميناميماش. او صراحت و استقلال شايستهاي را به نمايش گذاشت مهران مدیری بهانه خوبي براي رسیدن به این سئوال است که چگونه میتوان مخاطب را راضی نگه داشت و به ورطه سطحینگری هم نیافتاد... امید روحانی: کار بسیار دشواری است. این که مردمی چنین گونه گون، با چنین تنوع فرهنگ شگفت انگیزی، خسته از هزاران مشکل ریز و درشت، دلزده، اندکی عبوس، پر از پرسشهای بیپاسخ را تشویق کنی، که بخندند ... 2- چند گفتوگوی خواندنی با: محمد احصایی: اتفاق خوبی که در خانه همسایه افتاد. مریم زندی: با تقویمهایم عکاسی را به خانهها آوردم. حامد بهداد: بیش از آن چه فکر کنید خودشیفتهام. فرهاد جعفری: ادای دین به جاروبرقی منزل... 3- همه چیز از دل هیچ: ترینهای سینما، تلویزیون، تئاتر، موسیقی، کتاب، تجسمی 4- هیجان تماشای دوباره مردگان: درباره شانپن، شکست فینچر و شب جیم سازان ... * بخش ورزش گفتوگو با علی دایی در سالگرد سرمربیگری تیم ملی: مهدی امیرپور: گفت و گو با دايي، پس از ده روز انتظار در فروشگاه يوسف آباد آغاز شد. او پيش از آن به اردبيل رفته بود تا براي 28 صفر نذرش را ادا كند و پس از آن به قدري، سرش شلوغ شد كه روز به روز قرارمان عقب افتاد تا اينكه رسيد به عصر دوشنبه. گفتوگو در وضعي دنبال شد كه او روي ميزي در گوشه فروشگاه نشسته بود و هر مشتري كه به مغازه ميآمد، درخواستي براي عكس يادگاري داشت. درخواستهايي كه همه با جواب مثبت او همراه ميشد. دايي با اينكه روزهاي پر استرسي را ميگذارند اما آرامتر از آنچه كه بشود تصور کرد حرف ميزد. به هر حال اين از تغييراتي است كه او در يك سال گذشته داشته... * بخش آخر درد دل شهرام شکیبا با آخرین پیامبر: ... بيش از هزار و چهار صد سال گذشته. او تا ابدالدهر ارجمند است و بزرگترين. هنوز درنيافتند او را. حالا امت او هستند، اما بسياريشان شباهتي به او ندارند. هر چه بيشتر خود را به او منتسب ميدانند، كمتر شبيه اويند. مردان دژم چهرهاي خود را به او منتسب ميكنند كه ديدارشان ميسور نيست. مرداني بر مركبهاي آهنين با شيشههاي سياه و انبوه سلاح به دستان در اطرافشان با «دور باش» و «كور باش»... 8 داستان از: فرشته مولوی با ترجمه مژده دقیقی، سید علی میرفتاح، علیرضا محمودی،حسین یعقوبی، شهرام شکیبا، سروش صحت، امیر صدری و فرزانه ابراهیمزاده گفتوگو با محمدباقر قالیباف: سید محمد حسین هاشمی: ... این که گفتهام آینده تهران روشن است، یک شعار تبلیغاتی از نوع شعارهای فراوانی که در کشور ما بارها تکرار میشود، نیست. یک قول یا ادعا هنگامی به شعار در معنای منفی آن تبدیل میشود که بدون اتکا به سنجشی عقلانی و مدبرانه از فرصتها و محدودیتها بیان شود... راهنما: پیشنهادهایی برای عید: چه فیلمهایی که میآیند، مجموعههای نوروزی امسال، نوروز خوانی به پیشنهاد فرهاد جعفری، سیامک گلشیری، مهسا محبعلی و مریم مهتدی، کجا خرید کنیم، چی بخریم. 10 پیشنهاد متفاوت و متنوع برای سفر پینوشت: این هم روجلد اولی که فرهاد فزونی برای شماره ویژه نوروز مشقآفتاب طراحی کرد اما با مخالفت مدیرمسئول با این استنباط که حال و هوای نوروزی ندارد کنار گذاشته و روجلد فعلی توسط امیر جدیدی آماده شد. اگر چه بنده معتقدم نوروز در ایران همین رنگ است شتاب كن، تقوايي در كارنامه ناصر تقوايي به جز فيلمنامهنويسي و كارگرداني دو وجهه كم ديده شده تر نيز دارد. يكي به عنوان داستاننويس و ديگري به عنوان عكاس. تقوايي داستاننويس به سياق داستاننويسان جنوب كه تحت تاثير روند ادبيات داستاني قالب آن دوره تحت تاثير همينگوي بودند كه توسط ابراهيم گلستان و نجف دريابندري به فضاي فرهنگي ايران، معرفي شدند. اما تقوايي عكاس بيشتر از آن كه تحت تاثير جريان و قالبي باشد از عكاسان برتر زمان خود باشد، تحت تاثير و اتمسفر و فضايي است كه در آن رشده يافته و با تماشاي چشماندازهاي بديع آن به تجربه بصري نابي رسيده است. تقوايي عكاس، چشم خوب ديده و نگاه غني شده جنوب ايران است است. جنوبي كه با جمع فرهنگ، تاريخ، جغرافيا و از همه مهمتر عاملي به نام نفت تركيبي كم نظير براي عكاسي ارائه ميكند. تقوايي، عكاس متفنن و متفرعن نيست. توريست و جهانگرد نيست. از بالا و دور به جنوب نگاه نميكند. جنوب برايش خاك و آب و آتش و نخل و شرجي و شط نيست. جنوب برايش مردمي با فرهنگي عميق و سرشار از نماد و ريتم و رقص نيست. دريايي شور و روابط شيرين نيست. برايش جنوب مردم سيه چرده و دشداشه و لهجه و عرق و نقاب بر چهره مردان و زنان نيست. جنوب براي تقوايي جسميت مطلق زندگي است. جنوب براي تقوايي روح بزرگ و جاري بودن است. جنوب براي تقوايي تمناي ازلي آب در عطشي ابدي است. شعله خواستن و نياز است كه از دريچههاي زمين به آسمان ميرسد. كارون فقط نام يك رود نيست و لنج نام يك وسيله روي رود. همه آن چيزهايي كه جنوب تقوايي را برجسته ميكند، نوايي از درون و منحناي زندگي است كه روزهاي جنگ روي صورتش خراش و روي روحش يادگاري گذاشته است. تقوايي هنرمند و عكاس چنين سرزميني است. به همان گرما و به همان عطش. عكسهايش رسانههايي است كه بي هيچ كم و كاستي ما را به خنكاي ساحل و داغي نخلستان وصل ميكند. در ايران، در مهد چشماندازهاي مسحوركننده و رازهاي سر به مهر كه هر كوه و دشتي با خود همراه دارد، ناصر تقوايي با عكسهايي كه گرفته دلواپس است و دلتنگ. از اين همه زيبائي و اين همه ابهام، اين همه راز و اين همه سكوت، اين همه سحر و اين مسحور، اين همه روز و اين همه تاريخ، اين همه ثروت و اين همه فقر، اين همه جنوب و اين همه جنوبي كه يكي از آنها عكاسي است كه هم مينويسد و هم ميسازد به نام ناصر تقوايي. در جهان سوم هميشه بحث اصلي بر سر تقسيم ثروت است، اما اينجا بحث ما درباره تقسيم فرصت است. فرصت درك حضور ناصر تقوايي. كم كاري صاحب اين نگاه دلايل بسياري دارد، اما اين ديگر درخواست مخاطب نيست، بازتاب خطهاي و سرزميني است از يكي از بهترين فرزندانش. براي درك حضور بي مثالت شتاب كن تقوايي. * عنوان مطلب برگرفته از عنوان شعري از احمد شاملو است« شتاب كن، ناصري»
ماهایا پطروسیان با فیلم «یه روز برفی» به جرگه فیلمسازان زن پیوست. اگر شما هم با این نظر من موافقید که سینما از جمله هنرهایست که بخشی از لایههای پنهان روحیه و رفتارهای خصوصی هنرمند، در آن لو میرود، به این سئوال پاسخ دهید فیلمی که ماهایا پطروسیان میسازد چه ویژگیهای قابل توجهی خواهد داشت؟ اگه عکس کلاه قرمزی رفته رو جلد این شماره مشق آفتاب، تعجب نکنید. آقای قرمز کلاه( به قول حمید اما خواندن 10 مطلب در این شماره به پیشنهاد سرآشپز: 1- سرانجام سید محمدخاتمی وارد رقابت شد: تردید خرداد(خسرو نقیبی) 2- انتخابات 88 و بداخلاقیهای انتخاباتی در گفتگو با امیر محبیان: مبادا بیاخلاقی سیاسی، فرهنگ شود( امید ایران مهر) 3- برای منوچهر احترامی که بیمقدمه رفت: آخرین پهلوان نسل گذشته(شهرام شکیبا) 4- پرونده والنتاین با مطالب خواندنی از زنده باد تمام روزهای غیرولنتاین( آرش خوشخو)، از ولنتاین بدم میآید( امیر صدری)، یک قصه عشق واقعی( حسین یعقوبی) 5- نمایشگاه ناصر تقوایی: شتاب کن تقوایی( مینا اکبری) 6- شقایق فراهانی و خاطرات سفرش به استرالیا: لطفا کفشتان را در بیاورید 7- کتاب نگران نباش مهسا محبعلی از نگاه پدرام رضاییزاده 8- 12 اتفاق مهم در 12 روز جشنواره: 12 روز التهاب( علی اناری) 9-وقتی خانه انیس الدوله، اتحادیه قصابان میشود(تکتم نجفی منش) 10- پرونده لژیونرهای موفق فوتبال در ایران با گفتگوهایی با ایوان پترویچ،جان واریو، عیسی ترائوره، آدریانو آلوز، عرفان الروم، عیسی اندو متهم باز هم مطبوعاتند اصغر فرهادی: در ایران هیچوقت به طور رسمی به ما نگفتند «درباره الی» اجازه نمایش ندارد. تعدادی از مطبوعات سعی کردند برای این فیلم شایعه درست کنند. یعنی اصلا داستان را بعضی از مطبوعات آغاز کردند. گلشیفته فراهانی: مطبوعات به این مسئله دامن زدند؛ در حالی که مسئولان مشکلی نداشتند. من برای بازگشت به ایران مشکلی نداشته و ندارم. مسئله بیشتر به خاطر تبلیغات بود و امیدوارم همه مشکلات حل شود. حضور در فیلم «مجموعه دروغها» به عنوان جرقهای بود که میتوانست خیلی زود خاموش شود، اما مطبوعات آن را به آتشی بزرگ تبدیل کردند. 1- فيلم «درباره الي» فيلمي محكم، تاثيرگذار و بياد ماندني است. فيلمي كه دفاع از آن كار سختي نيست. فيلمي كه همه چيز آن درست و به جا و تحسينبرانگيز است و بدون شك اگر بهترين فيلم جشنواره امسال نباشد در صدر فهرست بهترينها قرار دارد. حضور اين فيلم در جشنواره فجر نكته روشني در كارنامه جشنواره فيلم فجر و باعث دلگرمي مخاطبان اين رويداد فرهنگي است. اما... 2- طي گفتوگوي مطبوعاتي كه در جشنواره برلين براي فيلم درباره الي برگزار شده، خبرنگاران خارجي حاضر در جلسه از اصغر فرهادي و گلشيفته فراهاني كارگردان و بازيگر فيلم درباره مسائل پيش آمده پيرامون اين اثر در حيطه مميزي اثر و ممانعت نمايش به خاطر حضور گلشيفته فراهاني سئوالاتي را مطرح كردهاند. با توجه به اتفاقات پيش آمده در پيرامون اين فيلم به روشني معلوم بود كه نمايندگان رسانههاي خارجي درباره فيلم چه سئوالاتي از كارگردان و بازيگر فيلم خواهند پرسيد. از سوي ديگر همه ميدانستند كه با توجه به حساسيتهاي موجود، فرهادي و فراهاني سعي خواهندكرد از حجم سوءتفاهمها و شايعات موجود درباره فيلم در جشنواره برلين بکاهند و با آمادگي قبلي به مواجهه رسانههاي غير ايراني بروند. با اين پيش فرضها همزمان با شب نمايش فيلم «درباره الي» در سينماي رسانهها در تهران، گزارش جلسه مطبوعاتي عوامل فيلم در جشنواره برلين روي سايت خبرگزاريها رفت. اصغر فرهادي و گلشيفته فراهاني در برابر رسانههای خارجی مشکل پیش آمده برای فيلم و اتفاقات پيرامون آن را به گردن مطبوعات ايران انداختند. كارگردان و بازيگر فيلم بزرگنمايي و شايعهپراكني رسانههاي ايراني را دليل اصلي مشكلات پيش آمده براي فيلم دانسته و اضافه كردهاند كه در ايران هيچ نهاد و شخصي با فيلم و خروج گلشيفته از كشور مشكل نداشته و ندارد و هرچه هست حاصل فعاليت مخرب مطبوعات است. 3- روش اغلب سردبيران، دبيران و خبرنگاران و نويسندگان مطبوعات سينمائي فارسي در قبال مشكل پيش آمده براي فيلم «درباره الی» و بازيگران طي چند ماه اخير بنا بر مصالح فيلم و شرايط پيراموني؛ اتخاذ سياست سكوت بود. از آنجا كه همه اتفاقات پيرامون فيلم از منظر رسمی در هالهای از ابهام پيش ميرفت و موضعي به روشني بيان نميشد، اغلب مطبوعات سعي كردند تا با ايجاد زمينهای كمحاشيه در رسانهها سازندگان فيلم را در حل مشكل فيلم ياري كنند. به نظر ميرسد كه سكوت مطبوعات تاثير خود را داشت زیرا يكي از عوامل اصلي حل مشكل فيلم در نهايت هم دامن نزدن مطبوعات به اين مسئله بود. 4- فيلم درباره الي درباره شرايط به ظاهر ساده اما به شدت پيچيده روابط انساني در يك بستر پر سوتفاهم است. اصغر فرهادي و گلشيفته فراهانی به دلايلي ساده (حل مشكل فيلم) تقصير همه چيز را در برلين به گردن مطبوعات مياندازند، (به دلايلي پيچيده) و سعي ميكنند با اين روش از گرداب سوءتفاهمها رهائي پيدا كنند. حرفي نيست. اينجا يكي از وظايف مطبوعات در چشم ديگران بازي كردن نقش متهم است، وقتي كسي حوصله حل ريشهاي معضلات و مشكلات را ندارد. در حافظه كوچك ما اما چيزهاي زيباتري باقي خواهد ماند. گردن زنی سینمای متفاوت فیلمهای متفاوت و به تعبیر سازندگان آنها، روشنفکری، که تاکنون در جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمدهاند، یک ویژگی مشترک دارند: صداقت در نمایش بیاصالتی. این فیلمها به شکل عمیقی مشت سازندگانشان را پیش مخاطبان باز میکنند و به شکل فاخری به اطلاع عموم میرسانند در پشت این تصاویر متحرک که به شکل ملالآوری در حال عبورند، کاسبان صادقی نشستهاند که در بازار جورکردن سرمایه و ردیفکردن وام زیر سایهبان سینمای متفاوت نشستهاند و رزق خود را میبرند. تا جان گرفتن این اسراف هنری که پرده سینما را با هیئت ناموزون خود پر کرده، حسابهایی خالی و ارقامی منتقل شده تا بینانی به نان و بینامی به نام برسد. سینمای متفاوتی که امروز در لفافه «آثار فاخر» از خودنمایی کارش به فخرفروشی رسیده، تنها در میزان افسردگی در محتوا و نخنمایی در فرم با تولیدات سینمای تجاری تفاوت دارد، وگرنه در ریاکاری و تزویر دست همه کاسبان راسته سینمای«پرفروش» را از پشت بسته است. وقتی نگرش کالا محور و عافیتطلب با ضرب نمای بلند و زور ملال، تأیید صاحب سرمایه سرگردان را میگیرد تا میلیون میلیون صورتحساب برای تأمین هزینه لانگشاتهای ولنگار و دستمزد بازیگران بیکار ترتیب دهد و بعد، پس از اولین و آخرین نمایش در جشنواره، چشمدرچشم منتقدان حیرتزده، این بیهنری تابان و بیحرمتی درخشان را دسترنج غواصی در اعماق اقیانوس هنر قالب کند، آدمی دچار این احساس میشود که در مراسم گردنزنی سینمای متفاوت نشسته. صحبت در اصالتِ فراموششده و فرهیختگی از دسترفته است وگرنه هیچ سینمایینویسی نمیتواند مصدر این بریزوبپاشهای بیتوجیه را به مقام پاسخ و مسند چالش بکشاند. سینمای متفاوت، از زندگی متفاوت هنرمند به دست میآید. از نگرش متفاوت به جهان. از مواجهه درونی و عمیق با واقعیت. از جوشش اصیل فرم از بستر هویت بومی. سینمای متفاوت در تعریف و تفسیر هستی، تفاوت ایجاد میکند. ذاتش و جانش با نبوغ و جنون نسبت دارد. هنرمند متفاوت عصیان میکند تا در برابر تعریف رایج از زندگی خلل ایجاد کند. چرا راه دور برویم؛ فیلم «یک اتفاق ساده» مگر با سرمایه و نگاتیو یک فیلم کوتاه ساخته نشد؟ مگر کارگردان آن همانگونه پرملال زندگی نکرد که در فیلمهایش بود؟ مگر تا آخرین روزهای بودنش دست از چخوف برداشت و مگر امروز در پس گذشت اینهمه سال، در ابهت آن آثار مشکل و در بداعت آن فیلمهای سخت، تردیدی راه یافته است؟ نکته مفقوده همینجاست که برای تفاوت، اصالت لازم است و بس. این فاخرنمایان فخرفروش، بطالت معنای تفاوتاند و بس. حكايت سلمانيهاي بيكار كه از كسادي بازار به تراشيدن سر خود مشغول شدهاند وقتي همه خوابيم(بهرام بيضائي) و سوپر استار(تهمينه ميلاني) پيش از معاني فرهنگي و اخلاقي كه دو فيلمساز براي آثارشان تدارك ديدهاند، فيلم هاي هستند تنيده با سينماي ايران. دو فيلمساز ايراني از دو نسل متفاوت براي نشان دادن چركي روح و چروك پوست آدمها رخت سينما برتنشان دوختهاند. در يكي خودخواهي موج ميزند و جهالت و در ديگري خودكامگي و بطالت. در يكي پول ارزشها را به بازي ميگيرد و در ديگري بازي شهرت همه چيز را تهي ميكند و اين همه پلشتي در سينماي ايران است، در ميان تهيهكنندگان و بازيگران و فنكاران و ديگران. چرخيدن دوربين اين دو فيلم ساز به پشت صحنه اگر حكايت سلمانيهاي بيكار نباشد كه از فرط كسادي بازار به تراشيدن سر خود مشغول شدهاند، بدون شك داستان آن بيماري است كه براي نشان دادن دردي كه از درون نابودش مي كند، راهي جز ناخن كشيدن بر صورت خود ندارد. بدون شك توليدات سينماي ايران در تجاريترين نوع خود و ستارگان سينماي ايران در تهيترين نمونهها غرابتي با تصويري كه همكارانشان براي مخاطبان فراهم كردهاند، ندارند. با مباني و اصول داستان پردازي نيز همگان آشنايند و مي دانيم كه داستان، قهرمان و ضد قهرمان مي خواهد. هيچ عيبي ندارد كه يك تهيهكننده مشكيپوش با ريش سفيد از سينما و فرهنگ بويي نبرده باشد و به خاطر تمايلات شخصياش بنيان يك فيلم فرهنگي را ويران كند. مطمئنا كسي ناراحت نخواهد نشد كه يك بازيگر پر طرفدار آدم بي اخلاقي باشد. هميشه شعبان يك بار هم رمضان. اما داستان پناه بردن بيضائي و ميلاني به پشت صحنه، داستان ديگري است. «سگ كشي» و «آتش بس» آخرين فيلم هاي بلند اين دو فيلم ساز پرفروشترين فيلم هاي كارنامهشان بودند. از زمان اكران آن دو فيلم پرفروش تا روز اول جشنواره بيست و هفتم فجر، اين دو فيلم ساز هر كاري كردهاند، جز آن كه فيلمي بر پرده سينماها از آنها به نمايش درآمده باشد. بيضائي، نوشت و نمايش به صحنه برد و ميلاني فيلم ساخت و نمايش داده نشد. سال هاي بي اكراني چه براي بيضائي و چه براي ميلاني سالهاي قطع رتباط آنهاست با جامعهايي كه روز به روز رنگ عوض مي كند. پيچيده و پيچيده ميشود و اگر كسي به هر دليلي( فيلم ساختن يا فيلم نساختن) از آن فاصله بگيرد، خيلي بايد بدود تا به جائي برسد كه جامعه در آن ايستاده است. آخرين اثر بهرام بيضائي و تهمينه ميلاني نشانهايي با زمانه ساخت شان ندارند. فیلم «رگبار» تاريخ مصرف ندارد، اما جز در آستانه دهه پنجاه هيچ تاريخي براي تولدش ميسر نبود. «دو زن» هنوز هم ديدني است، اما اگر نبود سال 1376 آيا «دوزن» هم بود؟ بيضائي و ميلاني تاكيد ميكنند كه فيلمها يشان تصويري از هيچكسي نيست. انگشت اتهامشان به سوي هيچ كسي اشاره نشده است. اگر آنها نيز نميگفتند، از لحظه به لحظه آثارشان مي شد فهميد كه آخرين ساختهشان فيلم هائي هستند كه در خلاء حيات دارند نه روي اين زمين و نه در اين هوا. خود آثار داد مي زنند كه آثاري بنا شده بر باوري از زمانهاند كه حكم ميدهد از هيچ چيز دفاع نكن تا مبادا به چيزي متهم شوي. براي سينماي ايران جاي خوشحالي نيست اگر دو فيلم ساز خوبش در اوج مهارت و پختگي فيلم هاي بيشباهت به خودشان و بيربط به تعلقاتشان ميسازند. اصلا سينماي ايران تجاريتر و بي فرهنگتر از طعنه بيضائي و خالي تر و بي معناتر از حسرت ميلاني. جمعيت انبوهي كه سگكشي و آتشبس را پرفروشترين فيلم سال كردند، فيلم امروز بيضائي و ميلاني را ميخواهد نه فيلم روزمرگي آنها را. داوران پير، ستارههاي جوان داوری در جشنواره فیلم فجر سال به سال سختتر و سختتر میشود. در حالی که قضاوت هنری با توجه به حضور حاضران فرهیخته در مسابقه و نسبی بودن هر نوع داوری در سینما باید سادهتر از باقی قضاوتها باشد. اما چه آنهایی که در جشنواره فیلم فجر به مسند قضاوت نشستهاند و چه آنهایی که آثارشان در جشنواره داوری شده است، همه از جریان داوری چندان راضی نبودهاند. داوران بازندگان بازی را به نداشتن تحمل شایسته هنرمند و دوری از فرهیختگی منتسب به اهالی سینما متهم میکنند و بازندگان، از داوران به خاطر داوری یک سویه و هدایت شده و ندیدن ارزشهای آثارشان گلایه میکنند. مسئولان نیز در این میان با هر روشی سعی میکنند تا بازی داوری را به نسبت فضای موجود تلطیف کنند. افزایش بخشها و تعداد جایزهها آشکارترین روش مدیران جشنواره برای جلوگیری از چالشهایی است که همیشه پس از جشنواره راه میافتد. اما اگر فراتر از جشنواره فيلم فجر به حرفهايي كه هميشه بهانه آنها سينما بوده، توجه كنيم متوجه ناهنجاريهاي فردي و اجتماعي ميشويم كه در جامعه ايران امروز نيازمند بررسي و دقت نظر است. مهمترين ناهنجاري كه جشنواره آن را مانند يك زخم كهنه هويدا ميكند، فاصله دور و بعيد نسلها است. درك نسلهاي پا به سن گذاشته كه بيشتر از ديگران به قضاوت مينشيند و نسلي كه اثرش قضاوت ميشود آنقدر دور و عميق شده كه نسل جوان تنها در صورتي اين داوري را قبول ميكند كه برنده داوري باشد و اگر نسل امروز برنده بازي نباشد آنچنان بر همه چيز ميتازد كه انگار اصلا قاعده بازي را از ريشه و بنيان قبول ندارد. این خودخواهی و احساس هرزرفتگی در نسل جوان از سوی دیگر با نگاه نه چندان مهربان و رسمی و همیشه محافظهکارانه داوران جشنواره، کار را به جای باریک میکشاند. وقتی از متن این جنجالها که هر کدام از طرفهای داستان همه حق را به خود، میدهند فاصله میگیریم و این دعواها و خشونتها را در متن جامعه بررسی میکنیم ناهنجاری بزرگتری آشکار میشود. ناهنجاری اجتماعی که در آن میزان تحمل و درک حرف مخالف به کمترین حد خود رسیده، همه میخواهند که همه چیز تنها متعلق به آنها باشد و مخالف نظر آنها چيزي است در حد دشمن خوني كه جز با حذف و نابودي آن دل آرام نميشود. وقتي طبقه نخبه و هنرمند و سينماگر جشنواره با اين نگرش همه حق را به خود ميدهد توقع از افراد كم سواد در دعواهاي و مناقشات روزمره چيست؟ آيا مردم عادي كه هر روز در كوچه و خيابان در حال بروز خشونت هستند، چهره ديگر مناقشات داوري جشنواره فيلم فجر نيستند. داوران سالخورده محافظهكار و سينماگران جوان جسور فقط نامهايي هستند كه هميشه در تاريخ بوده و هميشه خواهد بود. نسل جوان بالاخره حرف خود را به کرسی خواهد نشاند و نسل قبل حق را به جوانها خواهد داد، بالاخره فیلم خوب دیده خواهد شد، بالاخره ارزشهای هیچ اثری پنهان نخواهد ماند، اما اگر جشنواره فیلم، پنجره جامعه فرهیخته ماست، مناقشه داوران پیر و ستارههای جوان نشانهایست از روزگاری که ما در آن زندگی میکنیم. روزگاری که بیشتاب میگذرد و عمر و فرصت زندگی ما را با خود میبرد. سال 88 نه 76 است نه 60
از دل آن همه حرف و نوشته مهمترین نکته این بود که جامعه ایرانی در عرصه سیاست، هنوز به فرایند مستمر و ریشهداری در تربیت نخبه سیاسی و حفاظت از آن و همچنین عرضه آن به جامعه در زمان مناسب و در نتیجه سود بردن همه آحاد جامعه از یک فکر پرورده و سلیقه متشخص سیاسی، نائل نشده است. در مقابل جامعه ما در زمینه پراکندن نخبگان سیاسی و نابود کردن چهره آنها در نزد افکار عمومی تاریخ درخشانی دارد. كال بودن ميوه احزاب در ایران، تلقي ناكارآمد از خدمت در عرصه سياست، نگاه روزمره به سياست، روند چرخشي قدرت، غیبت عامل مهم آیندهنگری در عرصه سیاسی و... در کنار هزاران دلیل تاریخی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی میتواند عناوین گستردهای برای ریشهیابی نخبهکشی و نخبهستیزی در جامعه ایران باشد. آنموقع كه اين بحث داغ و آن كتاب پرفروش بود، نتيجه توجه ايرانيان به موضوع نخبهكشي نبود.عادت روزانه تماشاي پخش تلويزيوني مشروح دادگاه جنجالي شهردار تهران همه را به اين موضوع علاقمند كرده بود. وگرنه بلاي روزمرگي كه هميشه هر بحثي را به زمين ميزند بر سرد شدن و فراموش شدن بحث نخبهكشي موثر افتاد. حالا یک دهه پس از آن روزها در شرایط دیگری میتوان دوباره بحث نخبهکشی را به راه انداخت. بازگشت سید محمد خاتمی و میرحسین موسوی به صحنه سیاست اگر چه برای جریانهای سیاسی کشور دارای مفاهیم سیاسی متفاوتی است، اما در یک نگاه کلان و فارغ از سیاست، نشان از ناکارآمدی جریانهای سیاسی کشور در تولید نخبهگان سیاسی است که این اتفاق یعنی غیبت چهرههای تازه و موثر در جناح رقیب هم احساس میشود. چهرههایی که در عین پختگی و تسلط بر اوضاع، راهحلهای تازه و موثری برای حل معضلات و مسائل کشور در عرصه داخلی و خارجی داشته باشند. بازگشت به چهرههای امتحان پس داده بیش از آن که نشانه موفقیت جامعه ایرانی باشد، هشداری است به جامعه ما که روند تربیت نخبگان سیاسی در کشور دچار چه آفتی است که هر دو جناح مهم سیاسی کشور در کنار جریانهای مدیریتی و فرهنگی؛ توانایی کشف و تربیت استعدادهای سیاسی تازه را ندارند. تکرار مجدد چهرههای سیاسی، همانقدر هشدارآفرین است که ظهور آنی و بدون پشتوانه جریانها و چهرههای سیاسی که یکباره و بدون هیچ تکاپو و شناختی، تنها به مدد نبود رقیب مهم وارد عرصه سیاسی و تصمیمگیری کشور میشوند. این گونه بردها بیشتر از آن که حاصل قدرت تازهآمدگان باشد، حاصل ضعف رقبای تکراری است. فرهنگ سیاسی کشور در چارچوب مردمسالاری، نیازمند بازبینی ریشهای است. تاریخ به شکل عمیقی ما را نسبت به تکرار اشتباهات گذشته هشدار میدهد و روزمرگی بلای جان درمان دردهای عمیق است. نفرین بی نظیر بر فراز کشمیر همزمان با مرگ ساموئل هانتينگتون، تئوريسن نظريه جنگ تمدنها، خاك خاورميانه هنوز تشنه خون است. چشمه اشك مادران در اين گوشه از خاك هرگز نبايد خشك باشد. هيچ نقطهاي از ميانه زمين نبايد خالي از مزار عزيزان باشد. هنوز خبرهايي كه از خاورميانه ميرسد، رد خون و بوي باروت دارد. هنوز عكس اول جهان از اين منطقه، تصويري جسدي متلاشي شده است. هنوز در نقطهاي از خاورميانه همه چيز در حد مرگ و زندگي است. هنوز از كرانههاي مديترانه تا ارتفاعات هندغربي زندگي ناآرام است. در شرقيترين نقطه خاورميانه بحران كشمير، اين بحران هميشه حي و حاضر زندگي را سخت كرده و در مناطق غربي رود خون جاري است و نوار غزه در خون در خود ميپيچد. آيا خاورميانه بايد همچنان مثال خوبي براي اثبات تئوري هانتينگتون باشد. هنوز يك سال از ترور بينظير بوتو در راولپندي نگذشته كه خاورمیانه دوباره سياه پوشيده است. بدون شك زنان قربانيان بزرگ اين خشونتها بيپايان هستند. از دختر ذوالفقارعلي بوتو تا مادران و دختران غزه، آنان زنان هستند كه بار سهمگيني از خشونت را در خاورميانه تحمل ميكنند. وقتي طي دو دوره از سالهاي ۱۹۸۸ تا ۱۹۹۰ و ۱۹۹۳ تا ۱۹۹۶ نخست وزيری پاکستان از حزب مردم، به يك زن رسيد، در خاورميانه مثل امروز خشونت حرف اول را ميزد. اسرائيل همچنان با سبعيتي كه امروز دارد، خون ميريخت و در كشمير همچنان خاك همچون معماي لاينحل روي دست مانده بود. وقتي بينظير به عنوان اولين بانوي سياستمدار مسلمان از پدري پاكستاني و مادري ايراني به قدرت رسيد، برخي از توسعه در خاورميانه حرف ميزدند. از بزرگترشدن سينهها و بالا رفتن تحملها. از بالا رفتن دركها و از فهميدن چيزهايي مهمتر و بالاتر از تعصبهاي مردسالارانه، اما خاورميانه فقط سرزمينان ساكنان آن نيست، بلكه طعمهاي است هميشگي براي بيگانگاني كه هميشه ميانه زمين را ملتهب ميخوانند. بينظير فقط يك نشانه بود، اما آنها به همين نشانه هم اكتفا نكردند. كودتا در پاكستان مثل آب خوردن اتفاق افتاد. فساد مالي سكه رايج بازار بيگانگان در خاورميانه است. بوتو به تبعيد رفت. غربت در خاورميانه هميشه مقصدي از روي اجبار است. در فلسطين محمود درويش شعرهايي با خون خود مينوشت و در پاكستان و افغانستان خشونت مانند ترانه روزمرگي سروده ميشد. در فلسطين سنگ به دعواي تانك ميرفت و در افغانستان سنگ را به هر بهانه بر سر و روي زنان ميكوبيدند. خشونت صورت زنان را همچون خاكي كه در آن به دنيا آمده بودند، شيار ميكشید. همين پارسال بود كه بوتو تير خورد. همين يك سال پيش بود كه خيليها در تحليلشان او را قرباني سياست امريكا در پاكستان ناميدند. همين پارسال بود كه پاكستان سه روز در عزاي دختر مشرق زمين عزادار بود. هنوز يك سال نگذشته كه همچنان طعم تلخ بحران در دهان كشمير مزه ميشود. هنوز هرچيزي در افق غزه با دود انفجار و رنگ خون ديده ميشود. در مشرق زمين، جائي كه از خاورميانه آغاز ميشود، مثلي است كه ميگويد: نفرين هركسي را خريدي، نفرين مادري را به هيچ قيمتي نخر. در مثل مناقشه نيست. اما به روايت ما شرقيها اين نفرين بوتو است كه در كشمير همچون سايهاي ابدي سرميكشد. هستيم تا نفرين مادران غزه چهها كه نكند. هنوز خاك خاورميانه تشنه است. هنوز دستهاي بيگانگان در كارند و چشم مادران چشمه جوشان اشك. روي سجاده خوني كه در اين خاك پهن است، نماز تقاص ادامه دارد. |