ما آن قدر هم بی صاحب نیستیم بعدازظهر بود كه تهمينه از بابلسر تلفن كرد و گفت دارند ايرج را با آمبولانس ميآورند
تهران و گفت كه خودش با ماشين از پس آمبولانس در راه است؛ اما تعطيلات نوروز است و
جاده شلوغ و نميداند كه ميتواند سايه به سايه آمبولانس بيايد يا نه و خواست كه به
بيمارستان بروم و وقتي ايرج را آوردند تحويلش بگيرم، بالاخره مريض بايد صاحبي داشته
باشد. پرستار صدايش كرد: - آقاي قادري، امروز چه روزيه؟ ميخواست درجه هوشيارياش را بفهمد. اما چشمهاي ايرج همچنان بسته ماند و جوابي
نيامد. پرستار با صداي بلندتر و تحكم بيشتر پرسيد - امروز چه روزيه آقاي قادري؟ هراسان چشمهايش را گشود، با ترس و واهمه آن را به پرستار دوخت، پيشانياش چين
برداشت، ابروهايش را درهم كشيد و همچون ماهي افتاده بر خاك چند بار دهانش را باز و
بسته كرد. بعد از بازداشتش در سي و چند سال پيش كه بر اثر يك سوءتفاهم تا دم مرگ هم
پيش رفت، حالتش اينگونه شده بود، حالا ديگر از صداهاي اينچنين با تحكم و شديد و هر
نوع پرسش و سوال دچار اضطراب ميشد، چانهاش لرزيد و به زحمت و دشواري زمزمه كرد: - سهشنبه با نگاهي صادقانه به پرستار چشم دوخت تا به او بباوراند كه در جواب دادن صادق بوده
و دروغ نگفته است. پرستار سر تكان داد، چيزي روي برگهيي نوشت، تخت را دور زد و وقتي
از كنار من ميگذشت نجوا كرد: - درجه هوشياريش پايينه. درست ميگفت. شنبه بود، نه سهشنبه. تهمينه رفته است تا صورتحساب بيمارستان را بدهد. از روزي كه بستري شد، دائم ميگويند
كه ورقه بيمه تكميلياش را ميآورند، كه هنوز نياوردهاند؛ گفتند امروز، بعد فردا،
پسفردا، شنبه، دوشنبه. اما ورقه بيمه نيامد كه نيامد بعد گفتند صورتحساب بيمارستان
را بدهيد كه ما پول به حساب بيمارستان بريزيم كه تهمينه مخالفت كرد. اصرار كردند و
دوباره پيغام فرستادند كه آمادهاند پول بيمارستان را بپردازند و آخر سر داد تهمينه
درآمد كه: - آقاجان چه اصراري داريد محتاجپروري كنيد؟ من احتياج ندارم،
شوهرم هم احتياج ندارد. شوهر من يك دفترچه بيمه دارد كه حق قانوني اوست، آن را بدهيد،
پولتان را ميخواهيم چه كار؟ اما هنوز دفترچه بيمه نيامده و حالا تهمينه رفته است تا
صورتحساب بيمارستان را بپردازد. ايرج خواب است، خواب كه نه، بيهوش است. ديگر كمتر چشم
باز ميكند و اگر هم چشم باز كند كسي را نميشناسد. اين بار ديگر مثل دفعات پيشين نبود
كه چند روزي بستري شود، جاني بگيرد و از بيمارستان به خانه منتقل شود. اين بار روز به روز هوشياريش كمتر شده و حالش بدتر. اين روزها ديگر حتي مرا هم نميشناسد و فقط به صداي تهمينه عكسالعمل نشان ميدهد،
گويي اين صدا تنها رشته ارتباطي او با اين دنياست. اما خودش هيچوقت آرام نيست. دائم
درهم كشيده است. گويي كه همواره در حال يادآوري صحنههاي مختلف زندگي است و بعد، ناگهان
يكباره چشم ميگشايد. با حيرت و اميد نگاهش ميكنم. روزهاست كه فقط منتظر معجزهايم
و با نگاهي كه هوشيار مينمايد، نگاهم ميكند، اميدوارانه و با شوق ميگويم: سلام. سعي ميكند كه سر تكان دهد و نميتواند و بعد با حسرت و صدايي كه به زحمت شنيده
ميشود ميگويد: - خيلي بيصاحبيم. دوباره چشم ميبندد و به خواب ميرود. از مسوولان وزارت ارشاد خبري نيست. هنوز كسي به ديدن ايرج نيامده است. در گرماگرم
دفترچه بيمه و در ساعات پس از 8 شب. ظاهرا مديرعامل فارابي با دو سه نفر همراه به ملاقات
ميآيند، ملاقات بامزهيي است. ديدن بيمار نيمههوشيار، در ساعت 9 شب و فقط همين. توقعي
هم نيست. ظاهرا ما از نسلي هستيم كه مرده ما بيشتر طالب و خواستار دارد يا حداقل قابل
تحملتر است و حالا دو تا و نصفي ماندهايم كه يكيمان هم دارد ميرود. ايرج در آن لحظه كوتاه هوشياري حرف درستي زد؛ سالهاست كه ما بيصاحبيم. ساعت 4:30 صبح بود كه تهمينه تلفن كرد. از شب قبل خبر مرگ ايرج روي اغلب سايتها
و خبرگزاريها رفته بود اما صحت نداشت. ايرج ساعت 4 صبح يكشنبه هفدهم ارديبهشت تمام
كرد. ساعت 5 صبح بيمارستان بودم. تهمينه ديرتر آمد. كارهاي مقدماتي زيادي داشت كه بايد
انجام ميداد. تلفن به چند قوم و خويش و تدارك زمينه براي مراسمي كه در راه بود. روي تختي در آيسييو طبقه اول بيمارستان مهراد، ايرج جدا از تمام لولهها، سرمها،
ماسك اكسيژن، كيسهها و ساير وسايل پزشكي كه در اين سي و چند روز در ميان آنها اسير
بود، آسوده و آزاد چشمها را بسته بود. به نظر باوركردني نميآمد كه صورتش اين همه
آرام، بدون اضطراب و اين همه واقعي باشد. اگر مرگ رنگي دارد، يا حس و حال خاصي دارد
يا علامتي دارد، در صورت ايرج هيچ نشانهيي از مرگ نبود. نوعي آسودگي در صورتش به چشم
ميخورد. حالا ديگر تمام شده بود، آن همه سختي، آن همه درماندگي، آن همه نگراني، دلواپسي،
تحقير، طعنه، ترس، بياحترامي و اميدهاي واهي به آن همه آدم كه اسمشان را گذاشته بود
«كليد جادو» كه ميآمدند. وعده ميدادند كه كارش را درست ميكنند. به فلان كس يا فلان
مقام ارتباطش ميدهند فيلمش را از توقيف دربياورند، پروانه فيلمسازياش را دوروزه ميگيرند،
فيلمنامهاش را به تصويب ميرسانند، مثل بقيه تهيهكنندهها و كارگردانها برايش وام
فيلمسازي فراهم ميكنند و چه و چه و چه. اما بعد كلاهش را برميداشتند، سركيسهاش ميكردند و... ميرفتند. حالا ديگر واقعا
همه چيز تمام شده بود. چقدر اين صورت آرام است. جنازه ايرج قادري در يك آمبولانس سياهرنگ در پيشاپيش كاروان و چند اتومبيل با تعدادي
اندك سرنشين در پشت سر آن، كل تعداد سرنشينان اتومبيلها، به اندازه تعداد يك رديف
صندلي سينما نيست. چه كسي باور ميكرد تعداد تشييعكنندگان ايرج در مراسم خاكسپارياش، از تعداد كساني
كه در يك نصفه روز به ديدنش ميآمدند كمتر باشد. هميشه باور داشتم كه ايرج مظلوم است
اما امروز بيشتر غريب به نظر ميآمد. ستار اوركي كه پشت فرمان بود پرسيد: - آخه چرا اينطوري؟ - خواسته همسرش است. سعي ميكنم اين خواسته تلخ را خودم باور كنم، سعي ميكنم حداقل براي خودم توجيهي
براي آن پيدا كنم، سعي ميكنم بپذيرم كه در يك مراسم تشييع جنازه - واقعي- شركت دارم.
سعي دارم مطمئن شوم كه همه اين صحنهها واقعي است و نه صحنههاي ساختگي از يك فيلم...
اما نميدانيم چرا هيچ چيز سر جاي خود نيست. چرا همه چيز همچون يك كابوس است - آشفتهواريم. تصاوير واقعي نيست... بيشتر به يك فيلم بنجل و بيسر و ته شبيه است. با فيلمنامهيي
ناقص و بيمنطق. اما فقط يك اشكال دارد... فيلم و فيلمنامه نيست تا بتوان صحنههايي
از آن را حذف كرد... زندگي واقعي است و از زندگي واقعي به آساني نميتوان صحنهيي را
چيد و دور انداخت .... صحنه بايد ادامه پيدا ميكرد - و ادامه پيدا كرد - وارد جايي
شديم به اسم بهشت سكينه - آن سوي جايي به اسم كمالآباد- آن سوي... حالا چه اهميتي
دارد كه وارد كجا شديم، به هر حال قطعه هنرمندان بهشت زهرا نبود. حالا ديگر فاصله بين
دو مرد كوچه مردها- فاصله بين فردين و ايرج قادري، خيلي زياد شده بود- حتي بيشتر از
فاصله بين علي بلبل و قاسم رئيس. ايرج در غسالخانه بود كه فرج حيدري تلفن كرد. زار ميزد و التماس كه تو رو خدا
دست نگه داريد. گفتم با من نيست و در اختيار من هم نيست. تصميم همسرش است، خواست با
تهمينه صحبت كند و علت اين تصميم را بپرسد. اما تهمينه تلفن را نگرفت و صحبت هم نكرد.
بعد يدالله شهيدي تلفن كرد. بعد حسين فرحبخش، مرتضي شايسته و همگي متعجب و ناباور.
اما جواب من همان بود. از مراسم ديگر پرسيدند. آن هم تكليفش معلوم است. قرار نيست مراسم،
عمومي باشد. هزينه مراسم به موسسه محك پرداخت شده است و... تمام. طوري سوال و جواب
ميكنند كه انگار من مسوول اين تصميمات هستم.نميتوانم جوابي بدهم. - بچرخانيدش رو به قبله. ايرج را ميچرخانند. - صورتشو بذارين رو خاك صورت بر خاك قرار ميگيرد... نه مثل فيلم برزخيها. در تابش نور از پشت و درخشش
موها در تلالو آفتاب. بلكه در تاريكي و درون گور. - تكانش بدهيد. احمد لساني شانهاش را ميگيرد و تكان ميدهد و مرد، كلمات تلقين را آغاز ميكند. - افهم يا ايرج. ابن علياكبر. افهم. سعي دارم بفهمم چه اتفاقي دارد ميافتد، آيا صحنهيي كه شاهد آن هستم واقعي است؟
آيا اين ايرج قادري است؟ اين همان رفيق 50 ساله من است؟ اين مراسم خاكسپاري اوست؟ چرا آنقدر بد بازي ميكند؟ چرا صحنه آنقدر حقير است؟ چرا همه چيز غيرعادي است. احمد لساني سعي دارد با صداي مردي كه تلقين ميگويد ايرج را تكان دهد اما او سنگين
است و به سختي تكان ميخورد. گويي نميخواهد آرام بگيرد، گويي از اين همه تكان خوردن به دست اين و آن و آخر
سر به دست احمد لساني خسته شده است... گويي فقط ميخواهد بخوابد... همه چيز تلخ است.
تلخ است. تلخ است. داريم برميگرديم. ساعت 11 است. يك ساعت قبل از ظهر روز يكشنبه هفدهم ارديبهشت. «هفت ساعت از آخرين تپش قلب ايرج قادري تا خفتن زير خاك سرد
بهشت سكينه». اين احتمالا يك ركورد است!! پنجره اتومبيل را باز كردهام تا باد به صورتم بخورد... مثل خوابگردها شدهام.
گويي روزها طول خواهد كشيد تا از خواب به در آيم و باور كنم كه صحنههاي غير قابل باوري
در نمايش زندگي وجود دارد كه به شدت و به طرز چندشآوري واقعي است و آنقدر واقعي است
كه باور كني حقيقت است و نه دروغ. ستار اوركي دوباره ميپرسد: - آخه چرا اينجوري؟ ديگر حوصلهام را سر برده است. گويي جز اين سه كلمه، امروز اين مرد هيچ چيز ديگري
بر زبان ندارد. نگاهش ميكنم. پشت فرمان در حال رانندگي است اما صورتش غرق اشك است.
آرام ميگويم: - ميدوني ما خيلي بيصاحبيم؟ -چي؟ آه ميكشم. - هيچي وقتي عكسهاي فيلم برزخيها را از سردر سينماها پايين ميكشيدند، من و ايرج، آن
سوي خيابان روبهروي يكي از سينماها داخل اتومبيل نشسته بوديم و به مرداني مينگريستم
كه با شعار و ناسزاگويان، آفيشها و پلاكاردها را پاره ميكردند و بر زمين ميريختند.
فريادي و ناسزايي و پس از آن تكههاي صورت فردين بود بر زمين و سپس فريادي ديگر و ناسزايي
ديگر و جوي آبي كه تكههاي صورت ملكمطيعي را ميبرد و بعد صورت و عكس ايرج قادري و
بعد... رنگ ايرج مثل گچ سفيد شده بود. مثل يك مرده. لبهاي كبودش ميلرزيد در پي گفتن
كلمهيي كه پيدايش نميكرد. دستم را روي دستش گذاشتم تا آرامش كنم. دلداريدهنده گفتم: -درست ميشه، نميذاريم حاصل زحمتمون اينجوري نابود بشه. يه
نامه مينويسيم به... صداي خسته و خفهاش كلامم را بريد. انگار كلمهيي كه در پياش بود پيدا كرده بود... نگاهم نكرد. فقط لبهايش جنبيد و اين بار با صدا و به همراه قطرهيي اشك كه بر
گونهاش حركت ميكرد: - خيلي بيصاحبيم مرد بيصاحب را چال كرديم و برگشتيم. با يك ركورد استثنايي. هفت ساعت از آخرين
نفس تا اولين سفارش: - افهم يا ايرج... ابن علياكبر... افهم تمام شد و رفت؛ يكي از آن دو نفر و نصفي هم پريد. خيال دوستان، دوستداران، دشمنان،
رقيبان، حسودان، مردهخوران، زندهخوران... خيال همه راحت. شهر امن و امان است؛ ايرج
قادري رفت. هنوز به خانه نرسيده بودم كه تلفنها شروع شد. مرتضي شايسته، سعيد سلطاني، زرينكوب،
مهدي صباغزاده، حسين فرحبخش و همه در اعتراض. - آقا آخه چرا؟ چرا اين طوري؟ و بعد تلفن از سوي كساني كه نميشناختم. آدمهايي كه نام و فاميل همهشان يكي بود:
دوستدار ايرج . ساعتي بعد امانم بريده شد. از توضيح دادن، توجيه كردن، راست و دروغ
به هم بافتن خسته شده بودم، نميدانستم چه بگويم. جواب اين همه آدم معترض را چگونه
بدهم. صدايش خشدار بود و لهجهاش جنوبي. ميگفت بچه آبادان است. نامش يا زاير صالح يا
صالح زاير يا چيزي شبيه اين بود. فرياد ميزد، گريه ميكرد، تهديد ميكرد: - خيالت چهكارشي؟ رفيقي كه باش. صاحبش كه نيستي. به چه اجازه
اين جوري بردي چپانديش تو خاك؟ بيصاحب گير آوردي؟ بدون يك كلمه حرف فقط گوش ميدهم. مفصلتر از اين است كه بتوانم آنچه را كه گفت
بازگو كنم اما اگر اصطلاح «له و لورده» معنايي داشته باشد و اگر بتوان با كلمات كسي
را «له و لورده كرد» زاير صالح يا صالح زاير همين بلا را سر من آورد. شام غريبان اولين شب سفر بيبازگشت ايرج است. روي پلههاي حياط نشسته و به تاريكي چشم دوختهام.
ساعتي پيش مجبور شدم به مرتضي شايسته تلفن كنم و بخواهم كه فردا صبح با هم ملاقات كنيم. ميخواهم پيشنهاد كنم كه از سوي دوستان و همكارانش مراسمي به يادش برگزار شود. قضايا آن گونه پيش نرفت كه انتظار داشتيم. جماعتي بودند كه ناديده گرفته شده بودند.
رفتيم در ناكجاآباد ايرج را به خاك سپرديم؛ غسل و نماز و نوحه و فاتحه و بعد خلاص... گفتيم تمام شد و رفت. اما غروب نشده آدمهايي سر برآوردند. از اين سو و آن سو.
از اين شهر و آن شهر از كارون تا ارس. از تبريز تا زاهدان. از هر طبقه و هر سن و هر
جنسي كه با همه تفاوتهايشان در يك گفته مشترك بودند كه: ما را نميتوانيد ناديده بگيريد. شب روي سرم خيمه زده است. اشكهايم بند نميآيد. چشمهايم سرخ و خسته است. اما
براي اولين بار در سرتاسر اين روز سراسر اندوه لبخند ميزنم و بعد آن سان كه انگار
ايرج روبهرويم نشسته است نجوا ميكنم: - هي پسر. ما آنقدرهام بيصاحب نيستيم.
+ نوشته شده در 91/02/24ساعت 13:29 توسط مینا اکبری |
اگر از مديران فعلي سينماي ايران بپرسيد که شرايط فعلي سينماي ايران حاصل و نتيجه مديريت شماست، بدون شک آنها پاي شرايط و مسایل غيرسينمايي را وسط ميکشند و به رسم رايج اين روزها از سياست سخن ميگويند و ديگراني که دستهاي پنهانشان قدرت زيادي دارد را دليل اصلي اين بحران مينامند. شايد اين مديران يادشان نباشد، ولي ما به ياد داريم که مديران قبلي هم که سکان سينماي ايران را به دست داشتند، وقتي آن را تحويل دیگری ميدادند، همين حرفها را تکرار کردهاند. آنها هم از ديگراني گفتهاند که نگذاشتهاند سينماي ايران با برنامههاي آنها به رشد و تعالي برسد. همه مديران ديگران پنهاني دارند که کاري جز ايجاد مانع براي سينماي ايران ندارند و همه ميدانيم که در اين تغييرها و تحولها و رفتنها و آمدنها تنها چيزي که باقي ميماند، مشکلات ازلي و ابدي سينماي ايران است. البته با کمي تفاوت. برخي از مديران ميروند در حالي که ظاهر سينما را تميز و بيمسئله تحويل مديران بعدي ميدهند و برخي ديگر ظاهر و باطن سينما را بهم ريخته و مشوش به يادگار ميگذارند. شواهد نشان ميدهد که مديران فعلي از دسته دوم هستند. پيشبيني اغلب دستاندرکاران سينماي ايران از بحران فعلي اين است که انسداد و بنبست پيش آمده در سينما تا پايان کار تيم مديريتي موجود ادامه خواهد داشت. اين شرايط حاصل و نتيجه مجموعه پيچيده و درهم تنيدهاي از عوامل همگون و غيرهمگون است که حل و فصل آن در سالجاري تقريبا غير ممکن است. اين که چه شد که کار به اينجا رسيد يک طرف است و چه بايد کرد که بحران برطرف شود طرف ديگر بحث است. مديران که به هيچ وجه قصد ندارند بيگدار به آب بزنند. آنها در آخرين سال حضور خود در مديريت سينماي کشور به هيچ وجه قصد يادآوري حرفها و وعدههايي که بر زبان آوردهاند، ندارند. ديگر در کوران حوادث پيدر پي همه يادشان رفته است که مديران چگونه از برنامههاي تازه خود براي رشد و گسترش سينما و آمارهاي افسانهاي توليد چه چيزهايي که نگفتند. کسي يادش نيست که چگونه همه تقصيرها را گردن مديران قبلي ميانداختند و خود را ناجيان سينماي ايران معرفي ميکردند. از قصدشان براي تبديل سينماي ايران به محل مناسبي براي خانوادهها ميگفتند و از علاج دردهاي کهنه سينما تصويرهاي رويايي ميساختند. آن همه حرف و برنامه و کارهاي کارشناسي و تحقيق و برنامه به يک باره در روزمرگي کنشها و واکنشهاي اتفاقات به فراموشي سپرده شد و تنها سياست موجود را انتخاب کردند که همان آهسته رفتن و جلوگيري از شاخ خوردن است. بيشترين حد مميزي در ساخت و نمايش و بيشترين ميزان مماشات با جناحهاي منتقد و سعي در کنترل همه چيز سياستي نبود که وعده داده شده بود. اين روزها حتي از روند جاري سينما نيز خبري نيست. در توليد که انگار همه چيز تعطيل شده. در دفاتر توليد يا همه راهي تلويزيون شدهاند تا سريال و فيلمتلويزيوني براي خود دست و پا کنند يا چشم به راه حوادث نشستهاند تا ببينند انسداد صدور پروانه ساخت کي دچار گشايش ميشود. اکران هم داستاني است پر آب چشم. پروانه نمايشها صادر شده مجدد بررسي ميشوند و تکليف نمايش اغلب فيلمها در ابهام است و معلوم نيست برنامه آينده سينماها چيست. اين شرايط آن چيزي نبود که مديران فعلي در وعدههايشان تصوير کرده بودند. انها با قلم قرمز کشيدن بر همه سياستهاي سينمايي مديران قبلي خود، آمده بودند که سينما را دگرگون شده، پويا، مستقل و با حرفي جهاني بسازند. شايد ما عجوليم و به قول اين دوستان سياست زده. شايد آن برنامهها و وعدهها قرار است به يکباره و در همين چند ماهه باقي مانده ثمرات مبارک خود را به همه نشان دهد و ما نقزنان و بيحوصله را متحير و نادم به وادي سکوت و پشيماني تبعيد کند. ما که حاضريم هزينه اعتلاي سينماي ايران سکوت ما باشد.
+ نوشته شده در 91/02/24ساعت 12:53 توسط مینا اکبری |
و ديگر هميشهاي نيست هميشه ايرج قادري هر چند ماه يک بار زنگ ميزد. هميشه ابتدا خودش را از اتهام تماس براي اطلاع رساني به خاطر آخرين فيلمي که ساخته مبرا ميکرد. هميشه از تنهايیاش ميگفت در دفتري در حوالي ميدان هفتتير. هميشه از طوطيش ميگفت که همدمش است. هميشه دلخوريش را از چيزهايي که دلخورش کرده بودند با کنايه ميگفت. هميشه از برزخي حرف ميزد که احاطهاش کرده. هميشه از بودنش ميگفت. هميشه از وسوسه رفتن. هميشه ازدليل ماندن. هميشه آدمهايي بودند که در فاصله خانه تا دفتر کارش آنها را ميديد. هميشه از نگاهشان، از حرفهايشان و از محبتشان ميگفت. هميشه از چيزهايي ميگفت که او را به ادامه دادن، به ماندن و دوباره ماندن اميدوار ميکرد. هميشه نقد منفي ميخواند. هميشه توبيخ ميشد. هميشه تهديد، هميشه تحقير. هميشه باز کساني بودند که زير لب بگويند: اي واي... بازهم ايرج قادري. هميشه مجبور بود براي هر آدم مربوط و نامربوطي از اول توضيح بدهد که فقط يک فيلمساز است که فقط بلد است يک جور فيلم بسازد. هميشه همان منتقدان. هميشه همان مسئولان. هميشه آن جوانهاي مغرور. هميشه آن آدمهاي فراموشکار. هميشه آن خيابانها. هميشه آن مردم. هميشه آن حرفها. هميشه زود وقت خدا حافظي ميرسيد. هميشه ميدان هفتتير. هميشه عبور ايرج قادري و هميشه اي که از امروز ديگر هميشه نيست. براي آن مردم و آن نگاهها.
+ نوشته شده در 91/02/18ساعت 14:30 توسط مینا اکبری |
سينما زمين سوخته سياست پروژه تبديل سينماي ايران توسط نمايندگان جناحهاي سياسي به زمين سوخته براي رقبا، شايد بتواند وضعيت سينماي کشور را در آخرين سال حضور مديران فعلي روشن کند. ناامني در اکران، رکود در توليد، ضعف ساختار اداري و اجرايي و آشفتگي در همه ابعاد صنفي و حرفهاي اولين کلماتي است که براي توصيف سينماي ايران در سال نود و يک به ذهن ميآيد و جالب است که فيلمهاي به شدت کنترل شده نقش چنداني در اين بحران نداشتند. چرا که انگار سرچشمه از جاي ديگري گلآلود است. داستان امروز سينماي ايران ارتباطی به فيلم و سينما ندارد. سينماي کوچک و فقير و نجيب و شريف ايران به محملي براي بازيهای سياسي تبديل شده. مديران به عنوان نمايندگان سياسي دولت در سينما براي مقابله با نمايندگان سياسي جناحهاي رقيب در سينما به شکل کاملا روشني مواضع رقيبان را مورد هدف قرار دادهاند و از سوي ديگر رقبا نيز از همه امکانات خود براي مواجه و مقابله به مثل استفاده ميکنند. يکي صنوف را منحل ميکند و ديگري اکران را نابود. يکي نامه مفتضح مينويسد و ديگري بيانيه مبارزطلبي. يکي پروانه ساخت صادر نميکند و ديگري پروانه نمايش را تهديد ميکند. يکي به صنوف عيدي ميدهد و ديگري وعده. يکي اکران را مطابق ميلش ميچيند و ديگري مطابق ميلش بهم ميزند. يکي سالن نميدهد براي اکران فيلم و ديگري سالن نميدهد براي انتخابات صنفي. یکی میگوید: سینما حالش خوب نیست چون مدیران آن مظلوم هستند و اهالی خانه سینما مظلوم و دیگری میگوید: وای به حال سینماگری که میگویند سینما حالش خوب نیست و نمیدانند که امروز چه خبر است. فيلمسازان مهرههايي هستند که با کمترين توجه و کمترين فشار به بازي گرفته ميشوند و آنها نيز با دليل و بيدليل موجه و غير موجه تن به اين بازي دور از سينما و فيلمسازي ميدهند. هدف اين دو جناح در اين زد و خوردهاي سينمايي تبديل سينما به زمين سوخته براي حريف است. يا سينما براي ما جايي براي يارکشي سياسي هست يا نيست. اگر هست زندهباد سينما و اگر نيست براي رقيب هم نبايد باشد. با چنين هدف و شعاري بياهميتترين چيز سينماست. در اين قربانگاه چه فرق «سيب و سلما» و «نارنجيپوش». چه اهميت دارد مهرجويي يا بهمني و چه محلي از اعراب دارد مخاطب. آيا کسي حق دارد بپرسد که نقش سازمان سينمايي در کاهش بحران فعلي سينما چيست و چرا مديران ارتقا يافته از جايگاه بالا رفته مديريتي خود استفاده نميکنند و هر چه بر سابقه تشکيل سازمان سينمايي افزوده ميشود برگي ديگر بر نابساماني در پرونده مفتوح سينما رقم ميخورد. در حالي که پائين کشيدن دو فيلم در اکران سال جديد نشان داد که سازمان سينمايي بر خلاف نظر موسسان آن قدرت اجرایي قابلاتکايي حتي در حد معاونت سابق ندارد، جلوگيري از نمايش فيلم «تلفن همراه رئيسجمهور» به خاطر مخالفت يک مقام دولتي نشان از آن دارد که انگار يد و بيضاي سازمان سينمايي فقط براي اهالي بيپشتوانه سينما کاربرد دارد و اين سازمان تازه نفس حتي در چشم همان کساني که قرار است حاميان و همراهان اصليش باشند، وجاهت ندارد و بازيهای سياسي در سينماي امروز ايران حرف اول را ميزند. تاريخ نشان داده که سياستپيشهگان با هنرپيشهگان فقط عکس يادگاري ميگيرند براي روز يارکشي. تبديل سينما به زمين سوخته حريفان سياست امروز است تا روزهاي بعدي برسد و سياستهاي بعدي.
+ نوشته شده در 91/02/18ساعت 14:27 توسط مینا اکبری |
فقط حوزه هنري را کم داشتيم ليست سياه حوزههنري براي اکران نکردن فيلمهاي ايراني در سالجاري آخرين پرده نمايش هرج و مرج در سينماي ايران در سال نود و يک است. هنوز يک ماه از سال نگذشته که هر اتفاقي که ممکن است در يک سال براي سينماي ايران بيفتد، پشت سر هم ردیف شده است. در چنين شرايطي آدم بايد خيلي دل و دماغ داشته باشد که بنشيند کنارگود و نقد هنري بنويسد. وقتي بود و نبود يک فيلم در عرصهاجتماعي به راحتي مخدوش ميشود، آيا پرسيدن اين سئوال که چيزي به نام سينماي ايران وجود دارد؟ خيلي پرت و پلا نيست. وقتي مديران دولتي به مصالح و سياستهايي از يک سو و نهادهاي غير مرتبط با سينما به دلايلي سياسي از سوي ديگر حق مالکيت هنرمندان بر فيلمها به عنوان مهمترين حق شهروندي را نقض ميکنند و فيلمها را همانطور بيدليل که اکران بيدليل از اکران برميدارند، آيا نوشتن درباره کيفيت هنري فيلمها بحثي بيهوده نيست. انگار همه حق دارند فيلمهاي سينماي ايران را به هر روشي که زورشان ميرسد و به هر دليل موجه و غير موجهي مميزي کنند و سينماگران ايراني را از حق طبيعي و قانوني خود محروم کنند. پروانه نمايش و مالکيت فيلمها که به راحتي نقض ميشود، انگار کاغذپارهاي است که فقط براي دلخوشي صادر ميشود و هيچ محکمهاي آن را جدي نميگيرد. همه براي سينماي ايران دايه مهربانتر از مادرند و در اين نمايش قلدري، فقط هنرمندان صاحب صلاحيت نيستند. مادر که سه تا شد، بچه يا عقب مانده ميشود يا مرحوم. رسيدن سينماي ايران به چنين برهه مغشوش و بيدرو پيکري يک متهم ندارد. وقتي سينماگران به کوچکترين تقصيرها و کمترين اشتباهات همديگر را به مسلخ بردند و ناتواني خود در اداره سينما را فرياد زدند و براي ساخت فيلمهاي تاريخ مصرفدار با فيلمنامههاي سه خطي در انتظار پاراف مديران پشت در اتاق صاحبان قدرت صف کشيدند و نهادهاي صنفي را به دلايل شخصي به شرکتهاي سهامي تبديلکردند، رسيدن به امروز اجتناب ناپذير است. متهم رديف اول اين پرونده سينماگران هستند که به بهانه سودهاي کوچک شخصي استقلال سينما را با سياستمداران معامله کردند. مديران دولتي که مدتهاست ثابت کردهاند هيچ نقشه و هدفي جز واکنشهاي سياسي و مديريتي از طريق سينما ندارند و در نهايت اتحاديه که به کانون انتقامگيريهاي حرفهاي و شخصي تبديل شده متهمان ديگر اين پروندهاند. حالا در اين نمايش بيکموکاست نابودي سينما، فقط حوزههنري را کم داشتيم که آنها نيز براي عقب نماندن از قافله ثبات کردند چيزي کمتر از ديگران نيستند. مديران حوزه فکر نميکنند وقتي به امنيت مالکيت فيلمهاي سينماي ایران به عنوان اساس نمايش خدشه جدي وارد ميکنند، سرمايهگذاري در صنعت سينما زير سئوال ميرود. اين آقايان که مديريت بيشترين سالنهاي سينماهاي کشور را برعهده دارند، چرا براي حفظ اخلاقيات در جامعه کاري جز ليست سياه درست کردن بلد نيستند. ناسلامتي حوزه زماني مهمترين محل توليد فيلمهاي پيشرو در سينماي اين کشور محسوب ميشد چرا از خود مايه نميگذارند. نمايش ندادن فيلمهاي ايراني در سالنهاي مصادره شده که هنر بزرگي نيست. آيا کسي از خودش پرسيده است چرا همه در سينماي ايران از صدر تا ذيل در تلاشند تا ثابت کنند، فيلمي که به نام ايران جايزه اسکار گرفت هيچ ارتباطي با اين کشور و سينمايش نداشته و ندارد و چرا همه دارند به لحنها و زبانهاي مختلف روي اين نکته پافشاري ميکنند که ما را چه به اين حرفها که بتوانيم سينماي جهان را تحت تاثير توليدات خود قرار بدهيم. اگر يک ناظر خارجي با توجه به موفقيتهاي بينالمللي سينماي ايران علاقمند شود که ساختار سينماي ايران را تحليل کند به چه نتيجهاي خواهد رسيد. سينما در ايران يک سوتفاهم بزرگ و يک پديده حل نشده و هضم نشده باقي مانده است.
+ نوشته شده در 91/01/26ساعت 12:18 توسط مینا اکبری |